درس بیست و سوم // شبنـم عشـق

 یکی از آثار بزرگ و جاودان نثر عرفانی، کتاب « مرصاد العباد » اثر نجم الدین رازی « دایه » (570 654)  از عرفای بزرگ قرن هفتم است . مؤلف این کتاب را در « گیرودار » حمله ی مغول در سال 618 نگاشته و در آن به بررسی مهم ترین مسائل عرفانی پرداخته است . نثر کتاب روان و گیراست و برخی اصطلاحات عرفانی ، تفسیر ، آیات ، احادیث ، احوال ، سخنان و اشعار بزرگ در آن بیان شده است .

               مضمون درس : آغاز خلقت انسان

     * مجموعه ای می بایست از هر دو عالم روحانی و جسمانی که هم محبت و بندگی به کمال دارد و هم علم و معرفت به کمال دارد تا بار امانت مردانه و عاشقانه در سفت جان کشد .

حق  تعالی  چون اصناف موجودات می آفرید از دنیا و آخرت و بهشت و دوزخ . وسایط گوناگون در هر مقام برکار کرد. چون کار به خلقت آدم رسید، گفت : « اِنی خالِقٌ بَشَراً مِن طینٍ» خانه ی آب و گل آدم ، من می سازم بی واسطه ؛ که در او گنجِ معرفت تعبیه خواهم کرد .

واژگان

بارِ امانت : امانتی که به انسان سپرده شد ، برخی آن را عشق و مسئولیت می دانند و برخی ولایت حضرت علی

سفت : دوش ، کتف

اصناف : انواع

وسایط : واسطه ها

تعبیه: قراردادن

آرایه) بار امانت تلمیح دارد به آیه ی72 سوره ی احزاب « انا عَرَضنا الاَمانةَ عَلَی السَمواتِ و الارضِ و الجِبالِ فَاَبَینَ اَن یَحمِلنَها و اَشفَقنَ مِنها و حَمَلَهَا الانسانُ اِنهُ کانَ ظلوماً جهولاً » ما امانت را بر آسمانها و زمین ها و کوه ها عرضه کردیم پس از پذیرفتن و حمل آن خودداری کردند و از آن هراسناک بودند و  انسان آن را بر دوش کشید به درستی که او ستمگر و نادان بود / سُفت جان : اضافه ی استعاری / بار امانت : اضافه ی تشبیهی / اِنی خالِقُ بَشَراً مِن طینٍ تضمین آیه ی 71 سوره ی ص / خانه ی آب و گل : استعاره از جسم / گنج معرفت : اضافه ی تشبیهی

معنی ) 1 . مجموعه ای (انسان) باید خلق می شد که مرکب باشد از عالم روح و جسم که هم عشق و هم بندگی را درحد کمال داشته باشد و هم دانش و شناخت را تا بتواند بار امانت (عشق) را شجاعانه و عاشقانه و با تمام وجود و از صمیم جان حمل نماید .

2 . خداوند متعال وقتی که انواع موجودات را آفرید از مخلوقات دنیایی و آن جهانی و بهشتی و جهنمی ، در ساختن هر چیزی از واسطه و وسیله ای استفاده کرد .

3 . وقتی هنگام خلق حضرت آدم شد خداوند فرمود من بشری از گلِ می آفرینم .

4 . من قالب و جسم آدم را خودم خواهم ساخت بدون هیچ واسطه ای ، بخاطر آنکه گنج معرفت ( عشق ) را درون این قالب قرار خواهم داد .

* پس جبرئیل را بفرمود : برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور جبرئیل (ع) برفت خواست که یک مشت خاک بردارد. خاک سوگند برداد : به عزت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم. و تاب آن نیارم. جبرئیل چون ذکر سوگند شنید به حضرت بازگشت گفت: خداوندا، تو داناتری . خاک تن در نمی دهد میکائیل را بفرمود : تو برو . او برفت؛ همچنین سوگند برداد اسرافیل را فرمود تو برو . او برفت ؛ همچنین سوگند برداد : بازگشت . حق  تعالی  عزرائیل  را بفرمود : برو ؛ اگر به طوع و رغبت نیاید ، به اکراه و اجبار برگیر و بیاور عزرائیل بیآمد و به قهر یک قبضه ی خاک از روی جمله ی زمین برگرفت.

واژه نامه و توضیحات

جبرئیل : فرشته ی وحی                                            عزرائیل : فرشته ی مرگ

ذوالجلالی : صاحب بزرگی                                        طوع : میل و رغبت

قُرب : نزدیک                                                       اکراه : ناپسندی

تاب : توانایی                                                       قهر : زور

میکائیل : فرشته ی تقسیم روزی                                  قبضه : مشت

اسرافیل : فرشته ای که در صور خواهد دمید و در قیامت این کار رخ خواهد داد .

جمله : تمام                                                        حضرت : درگاه

آرایه ) خاک سوگند داد .... : تشخیص / طوع و رغبت با اکراه و اجبار طباق یا تضاد دارد

معنی ) 1 . سوگند به بزرگی و عظمت الهی که مرا مبر زیرا من طاقت نزدیکی به خداوند را ندارم و تحمل آن را ندارم .

2 . خاک نمی پذیرد و راضی نمی شود .

3 . اگر از روی میل و رغبت نیامد با اجبار و سختی بردار و بیاور.

4 . با خشم یک مشت خاک از روی تمام زمین برداشت .

* جملگی ملائکه را در آن حالت انگشت تعجب در دندان تحیر بماند . الطاف الوهیت و حکمت ربوبیت به سر ملائکه فرو می گفت : « اِنی اعلم ما لا تعلمون » شما چه دانید که ما را با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کارها در پیش است ؟

معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است .

روزکی چند صبر کنید تا من بر این یک مشت خاک دست کاری قدرت بنمایم تا شما در این آینه نقشهای بوقلمون ببینید اول نقش آن باشد که همه را سجده ی او باید کرد پس از ابر کرم ، باران محبت بر خاک آدم بارید و خاک را گل کرد و به ید قدرت در گل از گل دل کرد .

واژه نامه و توضیحات

تحیر : حیرت و سرگردانی                                            ازل : زمان بی آغاز

الطاف : لطف ها                                                        ابد : زمان بی پایان

الوهیت : خداوندی                                                     دستکاری : مهارت و توانایی

حکمت : دانش                                                         بوقلمون : رنگارنگ

ربوبیت : پروردگاری                                                  ید : دست

سر : ضمیر و باطن

دستور ) روزکی : ک نشانه ی تصغیر / انگشت تعجب اضافه ی اقترانی / دندان تحیر : اضافه ی اقترانی /

آرایه ) تضمین آیه ی 30 سوره ی بقره / ازل و ابد تضاد / آینه : استعاره از آفرینش / ابر کرم : اضافه ی تشبیهی / باران محبت : اضافه ی تشبیهی / ید قدرت : اضافه ی استعاری / گل و دل جناس

معنی ) 1 . در آن حال همه ی ملائکه دچار تعجب و حیرت شدند .

2 . توجه الهی و دانش خداوندی به درون فرشتگان می گفت : من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید .

3 . چند روز صبر کنید تا من بر این مشت خاک مهارت و قدرت خود را آشکار کنم تا جلوه های رنگارنگ را در آفرینش انسان ببینید .

4 . با کرم خود عشق را بر خاک آدم وارد کرد و آن را خمیر کرد و با قدرت و توانایی خود از آن خمیر دل را به وجود آورد .

                     از شبنم عشق خاک آدم گل شد            صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

                      سر نشتر عشق بر رگ روح زدند          یک قطره فرو چکید و نامش دل شد

* جمله ی ملا اعلی ، کروبی و روحانی در آن حالت متعجب وار می نگریستند که حضرت جلت به خداوندی خویش در آب و گل آدم چهل شبا روز تصرف می کرد .

گل آدم را در تخمير انداخته که « خَلَقَ الانسانَ مِن صلصالٍ کَالفَخار » و در هر ذره از آن گل، دلی تعبیه می کرد و آن را به نظر عنایت پرورش می داد و حکمت با ملائکه می گفت: شما در گل منگرید؛ در دل نگرید .

واژه نامه و توضیحات

نشتر : چاقوی فلزی نوک تیز                                      حضرت جلت : درگاه عظمت الهی

ملأاعلی : عالم بالا و فرشتگان                                     شباروز : شبانه روز

کروبی و روحانی : فرشتگان مقرب و موجودات عالم بالا      تخمیر : سرشتن

آرایه ) شبنم عشق : اضافه تشبیهی / سر نشتر عشق : اضافه ی تشبیهی / رگ روح : اضافه ی استعاری / تضمین آیه ی 14 سوره ی الرحمن

معنی ) 1 . با عشق خاک آدم سرشته شد و فتنه و شوری در جهان به وجود آمد .

2 . با عشق رگ روح را شکافتند قطره خونی چکید و نام آن را دل نهادند .

3 . انسان را از گل خِشک همچون سفال آفرید .

* همچنین چهل هزارسال قالب میان مکّه و طایف افتاده بود.

چون کار دل به این کمال رسید، گوهری بود در خزانه ی غیب که آن را از نظر خازنان پنهان داشته بود وخزانه داری آن به خداوندی خویش کرده، فرمود که آن را هیچ خزانه لایق الاّ حضرت ما یا دل، آدم آن چه بود ؟ گوهر محّبت بٌود که در صدف امانت معرفت  تعبیه کرده بودند و بر مٌلک و ملکوت عرضه داشته، هیچ کس استحقاق خزانگی و خزانه داری آن گوهر نیافته خزانگی آن را دل آدم لایق بود که به آفتاب نظر پرورده بود. و به خزانه داری آن جان آدم شایسته بود که چندین هزار سال از پرتو نور احدیّت پرورش یافته بود.

لغت) طائف: شهری در عربستان / خزانه: مخزن / خازنان: خزانه داران / احدیّت: یکتایی

آرایه) گوهر محبّت: اضافه ی تشبیهی/ صدف امانت معرفت: اضافه ی تشبیهی / مٌلک و ملکوت: جناس، اشتقاق/ آفتاب نظر: اضافه ی تشبیهی/ نور احدیت: اضافه ی تشبیهی

معنی). آن گوهر عشق بود که در صدف نگه داری شناخت قرار داده بود و بر تمام خلقت عرضه کرد و هیچ کس شایستگی حفاظت آن گوهر را نداشت دل آدم  سزاوار حفاظت  آن بود زیرا که با توجّه به عنایت الهی پرورده شده بود.

 

* هر چند که ملایکه درآدم تفرّس می کردند، نمی دانستند که این چه مجموعه ای است تا ابلیس پرتلبیس یک باری گرد او طواف می کرد و بدان یک چشم، اعورانه بدو در می نگریست .

پس چون ابلیس گرد جمله ای قالب آدم بر آمد، هر چیزی را که بدید از او اثری، باز دانست که چیست امّا چون به دل رسید، دل را بر مثال کوشکی  یافت در پیش او از سینه میدانی ساخته چون سرای پادشاهان. هر چند کوشید که راهی یابد تا در اندرون دل در رود، هیچ راه نیافت. با خود گفت: هر چه دیدم سهل بود، کار مشکل اینجاست.

اگر مارا وقتی آفتی رسد ازین شخص، ازین موضع تواند بود و اگر حق  تعالی- را با این قالب سروکاری باشد یا تعبیه ای دارد، درین موضع تواند داشت. با صد هزار اندیشه نومید از در دل بازگشت.

لغت) تفرّس: دریافت به فراست/ تلبیس: حیله/ طواف: گردیدن به دور چیزی / اعورانه: یک چشمی/ کوشک: قصر/ سهل: آسان/ موضع: جایگاه

دستور) اعورانه: قید

آرایه) دل به قصر تشبیه شده/ سینه به میدان تشبیه شده/ دردل: اضافه ی استعاری

معنی)1. هر اثری را که می دید می شناخت.

2. اگروقتی به ما آسیبی برسد از این قالب، از این ناحیه (دل) خواهد بود.

 

* ابلیس را چون در دل آدم بار ندادند ودست رد به رویش نهادند، مردود همه ی جهان گشت.

ملایکه گفتند: چندین گاه است تا درین مشتی خاک به خداوندی خویش دست کاری می کنی وعالمی دیگر ازین مشتی خاک بیافریدی ودر آن خزاین بسیار دفین کردی وما را بر هیچ اطلاعی ندادی وکس را از ما محرم  این واقع نساختی، باری با ما بگوی این چه خواهد بود؟

خطاب عزّت در رسید که « انّی جاعل فی الارض خلیفة» من در زمین، حضرت خداوندی را نایبی می آفرینم امّا هنوز تمام نکرده ام.1 این چه شما می بینید، خانه ی اوست ومنزلگاه و تختگاه اوست. چون او را برتخت خلافت نشانم جمله او را سجود کنید.

 

لغت)مردود: رانده شده/ دفین: دفن شده/ نایب: جانشین/ بار: اجازه

دستور) دست رد: اضافه ی اقترانی

آرایه) تضمین آیه ی 30 سوره ی بقره

معنی). خداوند از سر عزیزی جواب داد که من در زمین  جانشین قرار می دهم امّا هنوز تمام نکردم



خود آزمایی درس بیست وسوم

1-  با توجّه به رباعی « از شبنم عشق» خاک آدم گل شد... که در متن درس آمده، دل محصول چه چیزی است؟

 حاصل عشق وروح است

2-  شیطان، رجیم (=رانده شده از بارگاه الهی ) است، نویسنده علت مردود بودن شیطان را چه می داند؟

     بار نیافتن در دل حضرت آدم و دست رد بر سینه ی او آمدن و مردود جهان شدن.

3-  به کمک دبیر خود غزلی از حافظ را که در آن به داستان خلقت انسان اشاره شده است، پیدا کنید.

       دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند          گل آدم بسرشتند وبه پیمانه زدند

               آسمان بار امانت نتوانست کشید          قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند 

           ساکنان حرم ستر وعفاف ملکوت                  بامن راه نشین باده مستانه زدند

      جنگ افتاد ودو ملت همه را عذر بنه                 چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

     شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد                 صوفیان رقص کنان ساغرشکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله ی او خندد شمع            آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب                تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند     

درس بيست و دوم// موسی و شبان

                                                       مـوســي و شبـــان

    مثنوی معنوی: از مولانا حدود 2600 بیت دارد در شش دفتر، پر از معارف و حکمت ها و آموزه های عرفانی است که در قالب تمثیل بیان می شود.

قصه ي موسی و شبان از دفتر دوّم، گفتگوی صمیمی و ساده چوپانی است با پروردگارش.

                  مضمون درس: شرط اصلی قُرب و رضای الهی، داشتن قلبی پاک و بی ریاست.

وزن و قالب: وزن آن (فاعلاًتن فاعلاتن فاعلن) و در قالب مثنوی.

دید موسی یک شباني را به راه                     کاو همی گفت ای خدا و ای اله

لغت) اله: پروردگار / شبان : چوپان / موسی : پیامبر بنی اسرائیل

آرایه) تلمیح به سرگذشت موسی

معنی) حضرت موسی چوپانی را در راه دید که پیوسته می گفت ای خدا و اي پروردگار

تو کجایی تا شوم من چاکرت                        چارقت دوزم کنم شانه سرت

لغت) چارق: نوعی کفش

معنی) چوپان می گفت ای خدا تو کجایی تا من بنده ات شوم کفش تو را بدوزم و سرت را شانه بزنم

دستکت بوسم، بمالم پایکت                وقت خواب آید بروبم جایکت

دستور) «ک» در دستک و پایک و جایک نشانه ی تحبیب است.

معنی) دستهایت را ببوسم پایت را بمالم هنگام خواب جایت را جارو کنم.

ای فدای تو همه بزهای من                           ای به یادت هی هی و هی های من

دستور) هی هی و هی های اسم صوت نامیده می شود.

معنی) ای خدا تمام دارایي من (بزها) فدای تو باد و تمام کارها و حرکات من بخاطر علاقه به توست.

زین نمط بیهوده می گفت آن شبان            گفت موسی: « باکی استت ای فلان ؟ »

لغت: نمط: روش و شیوه

معنی) به این شیوه چوپان بیهوده سخن می گفت: و در نظر خود راز و نیاز می کرد موسی گفت ای فلانی با که هستی ؟

گفت: « با آن کس که ما را آفرید             این زمین و چرخ از او آمد پدید»

معنی) چوپان گفت: « با کسی هستم که ما را آفریده و زمین و روزگار را پدید آورده است.

گفت : موسی: « های خیره سر شدی               خود مسلمان ناشده کافر شدی»

لغت) خیره سر: نادان               آرایه : مسلمان و کافر تضاد دارد.

معنی) موسی گفت: آهای تو نادان و ساده لوح شده ای و هنوز ایمان نیاورده کافر شده ای.

این چه ژاژ است و چه کفر است و فشار              پنبه ای اندر دهان خود فشار

لغت) ژاژ: خارچه ای که شتر هر چه می جود نرم نمی شود، بیهوده گویی / فُشار: سخن بیهوده

آرایه) ژاژ خوردن کنایه از حرف بیهوده گفتن/ فُشار و فِشار: جناس ناقص اخلاقی / پنبه در دهان نهادن : کنایه از سکوت کردن

معنی) (موسی گفت) این چه بیهوده گویی و کفران و هذیان است پنبه ای در دهان بگذار و خاموش باش.

چارق و پاتابه لایق مر تو راست              آفتابی را چنین ها کی رواست.

لغت) چارق: نوعی کفش/ پاتابه: نواری که به ساق پا پیچند.

آرایه) آفتاب استعاره از خداوند / مر ... را: کاربرد قدیمی است.

معنی) کفش و پای پیچ شایسته ی افرادی مثل توست این چیزها کی شایسته ی آفتاب حقیقت(خداوند) است.

گر نبندی زین سخن تو حلق را               آتشی آید بسوزد خلق را

آرایه) حلق و خلق: جناس ناقص / آتش: استعاره از خشم خداوند

معنی) اگر از گفتن این سخنان دهان نبندی و خاموش نشوی خشم الهی تمام آفرینش را در خود فرو می برد.

گفت: ای موسی دهانم دوختی                 وز پشیمانی تو جانم سوختی

معنی) گفت: ای موسی مرا ساکت کردی و به خاطر پشیمانی از گفته هایم در آتش می سوزم (از کارم ناراحت شدم).

جامه را بدرید و آهی کرد تفت              سر نهاد اندر بیابان و برفت

لغت) تفت: سوزان

آرایه) جامه دریدن کنایه از عصبانی شدن

معنی) از خشم جامه ی خود را درید و آهی سوزان کشید و سر به بیابان نهاد و رفت

وحی آمد سوی موسی از خدا                بنده ی ما را زما کردی جدا

آرایه ) وحی، موسی و خدا مراعات نظیر دارد.

معنی) از طرف خداوند به موسی وحی شد که بنده ی ما را از ما جدا کردی.

تو برای وصل کردن آمدی               نی برای فصل کردن آمد ی

لغت) فصل کردن: جدا کردن

آرایه) فصل و وصل تضاد دارد.

معنی) تو را برای پیوند دادن مردم و خدا فرستادیم نه برای جداکردن بندگان از خودم.

هر کسی را سیرتی بنهاده ام                  هر کسی را اصطلاحی داده ام.

معنی) من در وجود هر کس خوی و عادتی قرار داده ام و به هر کسی شیوه ای آموخته ام تا با آن منظور و مقصود خود را بیان کنم.

در حق او مدح و در حق تو ذّم                 در حقّ او شهد و در حقّ تو سمّ

لغت) مدح: ستایش / ذم: بدگویی

آرایه) مدح و ذّم و شهد و سم تضاد دارند

معنی) ای موسی این سخنان از طرف شبان ستایش من است و از طرف تو نکوهش. از طرف او شیرین و از طرف تو تلخ است (او در حد فهم خود سخن می گوید)

ما برای از پاک و ناپاکی همه                      از گران جانی و چالاکی همه

لغت) بری: دور / گران جانی: بدگویی

آرایه) در هر دو مصراع تضاد وجود دارد.

معنی) (خداوند می فرماید) ذات من از هر پاکی و ناپاکی و تنبلی و زرنگی دور است (یعنی این اوصاف مخصوص انسان هاست).

من نکردم خلق تا سودی کنم                      بلکه تا بر بندگان جودی کنم

معنی) من موجودات را نیافریده ام تا بهره ای ببرم بلکه خواستم تا کرم و بخششی به آنها نمایم.

خون شهیدان را ز آب اولی تر است                   این خطا از صد ثواب اولی تر است

لغت) اولی تر: سزاوارتر / صواب : درست

آرایه)خطا و صواب تضاد است.

معنی) همانگونه که شهید به خون غلطیده به غسل نیاز ندارد خطای چوپان صافی ضمیر نیز از صدها عمل نیک پسندیده تر است.

ملّت عشق از همه دین ها جداست               عاشقان را ملّت و مذهب خداست

لغت) ملّت: عقیده و مذهب/ را : نشانه فکّ اضافه

آرایه) تکرار ملّت یا رد الصدر / ملّت ، دین و مذهب و خدا مراعات نظیر است.

معنی) مذهب عشق از تمام دین ها جداست و مذهب و آیین عاشقان، خداست.

لعل را گر مُهر نبود باک نیست                   عشق را دریای غم، غمناک نیست

لغت)لعل: سنگ سرخ قیمتی / مُهر : علامت

آرایه) لعل، مهر تناسب دارد / دریای غم اضافه ی تشبیهی است.

معنی) لعل به ذات خود ارزشمند است و مهم نیست که نقش مُهر داشته باشد یا نه. عشق نیز به ذات خود با غم و اندوه همراه است و به همین دلیل حتّی از دریای غم هم هراس ندارد.

بر دل موسی سخن ها ریختند                       دیدن و گفتن به هم آمیختند

معنی) وحی الهی بر دل موسی وارد شد و سخن گفتن او عین دیدن شد و حالت شهود یافت.

چون که موسی این عتاب از حق شنید                   در بیابان در پی چوپان دوید

لغت)عتاب: ملامت ، سرزنش

معنی) وقتی موسی این سخنان ملامت آمیز را از خدا شنید( و به خطای خود پی برد) به دنبال چوپان به بیان رفت تا او را بیابد .

عاقبت دریافت او را و بدید                   گفت: مژده ده که دستوری رسید

لغت) دستور: اجازه

معنی) سرانجام او را یافت و دید، گفت: مژده بده که اجازه به تو داده شد (که هر گونه می خواهی با خدا سخن بگو)

هیچ آدابی و ترتیبی مجو             هر چه می خواهد دل تنگت بگو

آرایه)مصراع دوّم ضرب المثل شده است

معنی) ای چوپان هیچ رسم و نظم را رعایت نکن و هر چه دلت می خواهد با خدا بگو.


خود آزمایی درس بیست و دوم                               

1- بیت زیر با کدام بیت درس ارتباط معنایی دارد ؟

هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید                    بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه

هر کسی را سیرتی بنهاده ام                      هر کسی را اصطلاحی داده ام

2- در کدام بیت به آیه ی « قُل کُلٌّ یَعمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ» (اسراء- آیه 84) اشاره شده است؟

هر کسی را سیرتی بنهاده ام                      هر کسی را اصطلاحی داده ام.

3- درباره ی بیت : « تو برای وصل کردن آمدی         نی برای فصل کردن آمدی» توضیح دهید.

نبوت پیامبران برای نزدیک کردن مردم به خداست نه جدا کردن از خدا.

4- خداوند سبب امر به عبادت را چه می داند ؟

جود و بخشش به بندگان (بلکه تا بر بندگان جودی کنم).

5- منظور از بیت بیست و دوّم چیست ؟

دریافت موسی کامل تر شد و حقایق را دید.

6- کدام بیت از شعر موسی و شبان ضرب المثل شده است ؟

هیچ آدابی و ترتیبی مجو                 هر چه می خواهد دل تنگت بگو

درس بيست و يكم//  اقليـم عشـق


سيد احمد هاتف اصفهاني: ( در گذشته به سال 1198 ه . ق ) در دوره ي افشاريان و زنديان مي زيست ديوان اشعارش شامل قصايد، غضليات قطعات و رباعي است. از حافظ و سعدي تقليد كرده. شهرت او به اين ترجيع بند عرفاني است.

مضمون درس: جلوه هاي الهي را مي توان در هر چيز ديد و عارفان در هر چيز خدا را مي جويند.

قالب شعر: ترجيع بند است. در بند اول رديف « بيني» و قافيه « جان ، آن گلستان و ...» است. بند دوم رديف ندارد. قافيه ( ديوار ، ابصار ، تار و خار و ... ) است. وزن: ( فاعلاتن مفاعلن فعلن )           

             چشم دل باز كن كه جان بيني                     آنچه ناديدني است آن بيني

دستور) « آنچه ناديدني است » نقش مفعولي دارد / آن دوم بدل يا تأكيد است.

آرايه ) چشم دل : اضافه ي استعاري / مصراع دوم متناقض نما يا پارادوكس دارد.

معني) با پرورش معنوي دل ، بصيرتي پيدا كن كه بتواني حقيقت روح و عالم غيب را درك كني.

               گر به اقليم عشق روي آري                        همه آفاق گلستان بيني

لغت) اقليم : سرزمين / آفاق : جمع افق ، افق ها و آسمان ها

دستور) گلستان : را امروز مسند مي دانند و پيش از اين آنرا تميز مي دانستند.

آرايه) اقليم عشق : اضافه ي تشبيهي است.

معني) اگر به سرزمين عشق وارد شوي ( عاشق شوي ) همه چيز در نظرت زيبا مي گردد.

           بر همه اهل اين زمين به مراد                         گردش دور آسمان بيني

دستور) اين : صفت اشاره و زمين : مضاف اليه است.

معني) در سرزمين عشق گردش ايام و آسمان مطابق ميل عاشقان است.

           آنچه بيني دلت همان خواهد                         وان چه خواهد دلت همان بيني

آرايه ) بيت هم تكرار دارد و هم طرد و عكس

معني) در سرزمين عشق هرچه مي بيني مطابق ميل توست و هر چه آرزو كني خواهي يافت.

 

                 بي سر و پا گداي آنجا را                           سر زملك جهان گران بيني

لغت) گران : سنگين

دستور) بي سر و پا گدا : تركيب وصفي مقلوب است / سرگردان : قيد است.

آرايه) سرگردان : كنايه از بي اعتنايي است.

معني) گداي بي سر و پاي عالم عشق را در مقابل ملك جهان بي اعتنا و سرگردان مي بيني ( او به ماديات اعتنا نمي كند )

               هم در آن پابرهنه جمعي را                        پاي بر فرق فرقدان بيني

لغت) فرق : بالاي پيشاني / فرقدان : دو ستاره نزديك قطب شمال ( دو فرقد )

دستور) پابرهنه جمع : تركيب وصفي مقلوب

آرايه) مصراع دوم جناس ناقص افزايشي دارد.

معني) در اقليم عشق گروهي به ظاهر تهيدست را خواهي ديد كه پاي بر دو ستاره ي فرقد نهاده اند ( به كمال معنوي دست يافته اند )

                دل هر ذره را كه بشكافي                          آفتابيش در ميان بيني

دستور) ش در مصراع دوم نقش مضاف اليهي دارد

آرايه) نوعي متناقض نما در بيت است اينكه در دل ذره اي كوچك آفتابي باشد.

معني) در كوچكترين عناصر خلقت اگر دقت كني مي بيني كه آفتابي در دل آن وجود دارد. (اشاره به عظمت خلقت الهي )

          جان گدازي اگر به آتش عشق                         عشق را كيمياي جان بيني

لغت) كيميا : اكسير و جوهري كه ماده اي را به ماده ديگر تبديل مي كند.

آرايه) آتش عشق : اضافه ي تشبيهي / تشبيه عشق به كيميا

معني) اگر جان خود را در عشق بسوزاني ( حقيقتاً عاشق شوي ) عشق را مانند كيميايي مي بيني كه جان تو را كمال مي دهد.

                از مضيق حيات در گذري                           وسعت ملك لامكان بيني

لغت) مضيق : تنگنا / ملك لامكان : عالم غيب كه حد و مرز مكاني و مادي ندارد.

آرايه) ملك لامكان : متناقض نما

معني) اگر عاشق شوي، از تنگناي اين دنيا فراتر مي روي و وسعت قلمرو الهي و عالم غيب را مي بيني

        آنچه نشنيده گوشت آن شنوي            و آن چه ناديده چشمت آن بيني

آرايه) مراعات نظير يا تناسب در ( گوش و شنيدن و چشم و ديدن )

معني) در سرزمين عشق چيزهايي را مي شنوي كه قبلاً گوش تو نشنيده و چيزهايي را مي بيني كه چشمت قبلاً نديده است ؟

           تا به جايي رساندت كه يكي                           از جهان و جهانيان بيني

معني) عشق تو را به درجه ي از شناخت مي رساند كه از تمام جهان و مخلوقات فقط خداي يگانه را مي بيني.

        با يكي عشق ورز از دل و جان                         تا به عين اليقين عيان بيني

دستور ) عيان : قيد

آرايه) عين و عيان : جناس ناقص افزايشي و جناس اشتقاق دارد.

معني) از دل و جان تنها عاشق خداوند يكتا باش تا درحالت عين اليقين (كه ترديدي درآن نباشد) آشكارا بيني كه ...

    كه يكي هست و هيچ نيست جز او                       وحده  لا اله الا هو

آرايه) اين بيت با بيت قبل موقوف المعاني است / داراي آرايه تضمين است.

معني) تنها خداي يكتا وجود دارد و جز او كسي و چيزي نيست ، خدا يكي است و معبودي جز او نيست.

                  يار بي پرده از در و ديوار                         در تجلي است يا اولي الابصار

لغت) تجلي : جلوه نمودن / اولي الابصار : دانايان

دستور) بي پرده : قيد است

معني) اي دانايان ! خداوند آشكار در همه خلقت خود را مي نماياند (جلوه خداوند از تمام جهان پيداست)

               شمع جويي و آفتاب بلند                            روز بس روشن و تو در شب تار

دستور) واو در دو مصراع معناي حاليه دارد.

آرايه) شمع : استعاره از عقل / آفتاب : استعاره از خدا / شمع و آفتاب و روز و شب تناسب دارد.

اي انسان نا‌آگاه تو به وسيله ي عقل مي خواهي خدا را بشناسي حال آنكه خداوند مانند آفتابي در همه جا آشكار است همه جا را روشن كرده و تو در تاريكي گمراهي مانده اي

 

             چشم بگشا به گلستان و ببين                  جلوه ي آب صاف در گل و خار

آرايه) گل و خار: تضاد دارند / گل، خار، گلستان وآب تناسب دارد.

معني) با نگاه حقيقت بين به باغ بنگر و ببين كه آب بي رنگ و در گل و خار چه زيبايي ها و رنگارنگي هايي به وجود آورده است.

              ز آب بي رنگ صد هزاران رنگ                   لاله و گل نگر در آن گلزار

آرايه) در مصراع اول متناقض نما وجود دارد / آب ، رنگ ، لاله ، گل و گلزار تناسب دارد.

معني) خداوند در باغ به وسيله آب بي رنگ صدها هزار گل رنگارنگ به وجود آورده .

                  پا به راه طلب نه از ره عشق                    بهر اين راه توشه اي بردار

لغت) طلب : مرحله اول سير و سلوك

معني) براي رفتن به وادي عشق به راه طلب وارد شو ( از خدا بخواه ) و توشه ي لازم را براي رسيدن به مقصد بردار.

              شود آسان ز عشق كاري چند                     كه بود نزد عقل بس دشوار

آرايه) آسان و دشوار ، عشق و عقل تضاد و تقابل دارند.

معني) كارهايي كه در نظر عاقلان دشوار و غير ممكن است از طريق عشق آسان مي شود (نقص عقل در برابر عشق )

              تا به جايي رسي كه مي نرسد                      پاي اوهام و پاي افكار

لغت) اوهام : جمع وهم ، خيال ها

آرايه) پاي اوهام و پايه افكار اضافه ي استعاري است.

معني) اگر حقيقتاً عاشق شوي از نظر كمال به جايي مي رسي كه هيچ فكر و خيالي به آنجا راه ندارد.

                   بار يابي به محفلي كانجا                         جبرئيل امين ندارد بار

لغت) بار : اجازه / محفل : جايگاه / جبرئيل امين : فرشته مقرب وحي

دستور) باريابي و ندارد بار فعل مركب است.

آرايه) آرايه ي تكرار ( بار ) يا رد الصدر الي العجز دارد / تلميح به معراج حضرت رسول

معني) از طريق عشق به جايگاهي مي رسي كه جبرئيل اجازه ورود به آنجا را ندارد ( مانند معراج حضرت رسول )

                  اين ره و آن زاد راه و آن منزل                 مرد راهي اگر بيا و بيار

دستور) اين و آن در مصراع اول نقش صفت اشاره را دارند.

آرايه) بيا و بيار جناس ناقص افزايشي است.

معني) راه عشق، توشه ي آن و مقصد آن معين است اگر مرد راه عشقي بيا و هنر خود را نشان بده.

                     هاتف ارباب معرفت كه گهي                 مست خوانندشان و گه هشيار

لغت) هاتف : فرشته ي غيب ( در اين جا نام شاعر است ) / ارباب معرفت : عارفان

دستور) هاتف از نظر دستوري نقش منادا دارد.

آرايه) مست و هشيار تضاد / آرايه ي تخلص

معني) اي هاتف! عارفاني را كه ديگران مست يا هشيار مي دانند ...

                                    ( اين بيت با دو بيت ديگر موقوف المعاني است )

                  از مي و بزم و ساقي و مطرب                   وز مغ دير و شاهد و زنار

لغت) مي: شراب / مطرب: نوازنده / مغ: موبد زردتشتي / دير: محل عبادت راهبان / شاهد: زيباروي / زنار: كمربندي كه مسيحيان بركمر مي بستند به قصد اينكه از مسلمانان متمايز شوند.

آرايه) هر مصراع به تنهايي داراي تناسب يا مراعات نظير است.

معني) ( اين عارفان ) از كلمات مذكور ( قصدي دارند )

              قصد ايشان نهفته اسراري است                  كه به ايما كنند گاه اظهار

لغت) ايما : اشاره

دستور) اظهار كنند فعل مركب است.

معني) (از كلمات مذكور) قصدشان بيان اسراري پنهان از معرفت الهي است كه با اشاره آن را بيان مي كنند.

                پي بري گر به رازشان داني                        كه همين است سر آن اسرار

معني) اگر به راز آنان پي ببري خواهي ديد كه سر سخن آنان اين است كه ...

             كه يكي هست و هيچ نيست جز او              وحده  لا اله الا هو

معني) خدايي جز او نيست ( رجوع كنيد به بيت 13 همين درس )

                                    ( اين بيت با دو بيت ديگر موقوف المعاني هستند )

 


      خودآزمايي

1- در بيت ششم درس ، چه آرايه هايي ديده مي شود ؟

جناس ناقص ( فرق فرقد ) / پا و فرق : تناسب / پابر فرق نهادن : كنايه

2- شاعر چه چيز را شرط دست يابي به كيمياي عشق مي داند ؟

جان گداختن در آتش عشق

3- يكي از مهم ترين اصول عرفان، اعتقاد به وحدت وجود است. از اين ديدگاه، در سراسر جهان هستي غير از خدا كسي و چيزي نيست و همه عالم وجود از او حكايت دارد. در شعر درس، دو بيت را كه نشان دهنده اين انديشه است بيان كنيد.

                   تا به جايي رساندت كه يكي                   از جهان و جهانيان بيني

               با يكي عشق ورز از دل و جان                   تا به عين اليقين عيان بيني

         كه يكي هست و هيچ نيست جز او                 وحده و لا اله الا هو

4- مفهوم كلي بيت پانزدهم درس را بيان كنيد ؟

حقيقت آشكارا است و براي دريافت آن به ابزاري نياز نيست.

5- تقابل عقل و عشق در كدام بيت ديده مي شود ؟

         شود آسان ز عشق كاري چند              كه بود نزد عقل بس دشوار

6- نمونه اي از ابيات موقوف المعاني در شعر درس پيدا كنيد ؟

 ابيات 23 و 24 و 25 درس

درس بيستم// بوي جوي موليان

     محمد بهمن بيگي ( متولد 1299 ـ فارس) نويسنده ي معاصر از عشاير فارس و شيفته ي ايل قشقايي است. او در كتاب « بخاراي من، ايل من » دوره هاي كودكي و نوجواني خود، فراز و فرود تاريخ معاصر ايل قشقايي را در قالب داستان در سال 1368 به نگارش درآورده است. نثر اين كتاب، روان و طنز آميز است.

 

            حسب حال نويسنده ودلبستگي به دوران كودكي و نوجواني و صفا و سادگي آن

واژگان:

شيهه: آواز و صدا

قاش زين: برجستگي جلوي زين اسب

تفنگ خفيف: تفنگ سبك

ايل: قبيله

تفنگ مشقي: تفنگ تمريني

يغما: غارت

بن و بلوط: نام دو نوع درخت

محصور: محدود شده

كدخدايي: رياست

كلانتري: سرپرستي

حد و حصر: اندازه و مقدار

ايلخاني: بزرگ قبيله بودن

تصديق: گواهينامه

ذرتْ بلالي: كسي كه ذرت و بلال مي فروشد

كهنه خر: كسي كه اشياءِ دست دوم خريداري مي كند

مباهات: ناز و غرور

ايما: اشاره

عشيره: خويشان

كَهَر: اسب سرخ رنگ

كُرَند: اسب زرد و بور

مواهب: بخشش ها، جمع موهبت

ملامت: سرزنش

بطالت: بيهودگي             داديار: معاون دادستان              جُنجه : گناه              بزهكار: گناهكار

عدليه: عدالت خانه

تيز بال: بلندپرواز

طفيلي: سربار

انتصاب: نصب شده

دلاك: مو ي تراش

شبدر دوچين: سبزي و خوراك حيوانات كه براي بار دوم چيده شود

كمانه: نام كوهي

آموي: رودخانه ي جيحون

جوي موليان: نام رودي در نزديك بخارا

پرنيان: آبي رنگ، حرير آبي رنگ


 

خودآزمايي درس 20

1 ـ منظور نويسنده از جمله ي « پس از عزيمت رضاشاه كه قبلاً رضاخان بود و بعداً هم رضاخان شد» چيست؟

اعتباري موقتي به دست آورد و سپس آن را از دست داد.

2ـ نويسنده زندگي خود را پس از كارمند شدن در بانك، چگونه توصيف كرده است؟

شاهين تيز بال افق ها بودم، زنبور طفيلي شدم

3ـ جمله ي « نامه ي برادر با من همان كرد كه شعر و چنگ رودكي با امير ساماني!» به چه ماجرايي اشاره دارد؟

به ماجراي بازگشت امير نصر ساماني به بخارا بر اثر قصيده ي رودكي كه اين قصيده او را از هرات برانگيزاند و به بخارا برگرداند، اشاره دارد.

 

4ـ در متن درس، دو نمونه طنز بيابيد.

  الف: پدرم مرد مهمي نبود، اشتباهاً تبعيد شد، مادرم هم ........

   ب: ديگر اسكناس هاي ايران در دشت توست

5 ـ بخش هاي ديگري از اين كتاب را در كلاس بخوانيد.

به كتاب « بخاراي من، ايل من » رجوع شود.

درس  نوزدهم //بخــوان

بخوان 


زین العابدین رهنما: نویسنده و مترجم معاصر،در کتاب((پیامبر))زندگی پیامبر بزرگوار اسلام را با کلامی  دلنشین توصیف می کند او با بهره گیری از شیوه ی توصیف و داستان نویسی بر کشش اثر خود افزوده است.

مضمون درس: توصیف کوه حرا و نزول وحی

واژه نامه و توضیحات

غار حرا: غاری که پیامبر پیش از بعثت در آنجا راز و نیاز می كرد

امین: راستگو لقب پیامبر

امم: پیروان، جمع امت

نفوس: جمع نفس، انسانهای زنده

رستاخیز موعود: قیامت وعده داده شده

عرفات: محلی که روز نهم  ذی الحجه حاجیان در آن توقف می کنند

گز: متر

عبوس : اخمو

زمخت : درشت

قوافل : قافله ها

کاینات : جمع کاینه موجودات

بدیع: تازه

رمه: گله

مصاعب: همنشین

مراوده: دوستی

الهام : به دل افکندن

جمودت : جماد بودن

قیه : جیغ کشیدن به هنگام جشن

کالبد : جسم

خدیجه : همسر پیامبر

نقصان : کاهش

استماع : شنیدن

ملکوتی :آسمانی

حدقه : سیاهی چشم

دوار: دور زننده

طنین: نوسان صدا

تلألو : درخشان

حریر: ابریشم

علق: خون سرد

 


خود آزمایی در س نوزدهم

1- نوسینده با استفاده از چه شیوه هایي  زندگی نامه را خواندنی تر کرده  است ؟

به آن شکل داستانی داده و با توصیف آن را گیرا کرده است

2- به نظر شما تصویر هایی که نويسنده از شهر مکه ارائه می دهد  نشانه ی چیست ؟

او شکوه مکه را مدیون پیامبر می داند .

3- به کتاب هایی که در باره ی زندگی پیامبر نوشته می شود « سیره» نیز می گویند دو نمونه از کتب سیره قدیم و جدید را معرفی کنید .

سیره ابن هشام ، سیرت رسول الله دکتر زریاب خویی

4- ارتباط معنایی ابیات زیر را با درس بنویسید.

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد                   دل رمیده ی ما را انیس و ومونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت              به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی                گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش(حافظ)

به قسمتی اشاره دارد که جبرئیل به پیامبر میگویید بخوان و پیامبر جواب می دهد نمی توانم بخوانم و اگر کسی قابلیت نداشته باشد محرم اسرار الهی نمی شود

درس هجدهم//  نیـاز روحـانـی

فاطمه راکعی (متولد 1333زنجاناز شاعران انقلاب اسلامی دارای آثاری چون « سفر سوختن» و « آوازسنگ » او در بسیاری از اشعار به عظمت و شخصیت امام خمینی(ره) اشاره دارد 

 

             به پاس یک دل ابری دو چشم بارانی          پر است خلوتم از يك حضور نورانی

دل ابری: دل غمگین

معني): به خاطر داشتن دلی غمگین وچشمی اشکبار(درغم امام ) باطنم پر است از نور و روشنایي

 

           کسی که وسعت او در جهان نمی گنجد           به خانه ی دل من آمده است مهمانی!

آرایه: خانه ی دل اضافه ی تشبیهی

 بیت نوعی متنا قص نما دارد؛ کسی که در جهان نمی گنجد در دل قرار می گیرد

معني): کسی که (امام ) از شدت شکوه و بزرگی فراتر از جهان است،  مهمان من شده است.

 

            غمی به قدمت تاریخ درد انسان داشت          دلی به وسعت جغرافیای انسانی

:قدمت : دیرینگی

جغرافیای انسانی : گستره ی وجود انسانی

آرایه: تاریخ .جغرافی.قدمت تناسب دارد.

معني): غم امام بزرگ وکهن بود او به درد و سر نوشت انسان می اندیشید دلی داشت به وسعت وجود انسان

 

           چه بود؟ صاعقه ای کز سر زمانه گذشت         و یا زخواب جهان یک عبور طو فانی

آرایه: سر زمانه : اضافه ی استعاری

تشبیه امام به صاعقه و طوفان

جهان مجاز به جای مردم

معني): امام چون صاعقه ای بودکه سریع از سر روزگار گذشت وچون طوفانی بود که خواب و غفلت جهان وجهانیان را بر هم زد وتحولی پدید آورد.

 

            نشسته است به جانم همیشه تا هستم           غمش اصیل تر از یک نیاز روحانی

اصیل: حقیقی

نیاز روحانی : نیاز معنوی

 نشستن غم : تشخیص

معني): تا وقتی زنده هستم غم او نیاز حقیقی من است

 

               هنوز می شنودآن صدای محزون را            دلم به روشنی آیه های قرانی

محزون :اندوه گین

آرایه: تشبیه صدای امام به آیه های قرآنی/ تشخیص دل

معني): هنوز صدای اندو هگین امام را دل من می شنود صدایی که مانند آیات قران روشنگر و مقدس بود.

 

        ساعى باقري : (متولد1339) اواز شاعران و نویسندگان انقلاب اسلامی خا لق آثاری چون مجموعه ی(نجواي جنون) وكتابي در نقد وبرسی شعر معاصر با عنوان (شعر امروز)است. سروده ی (چشم های زمین)نجوای درونی شاعر با دل خویش است در شعر انقلاب اسلامی از این دست گفتگو ها ومحاکمه های درونی- به ویژه هنگامی که شاعر شاهد ایثار گری های مردم است- فراوان دیده می شود.

 

                          چشم های زمین

 

           سنگین شد ای دل، دل من بار گناه من وتو          صبح آمد اما نشد صبح شام سیاه من و تو

آرایه) ای دل: تشخیص

تکرار دل و صبح

 صبح وشام تضاد دارد

 بار گناه: اضافه  تشبیهی

معني): ای دل گناه من و تو سنگین شده (گناه همراه نبودن مردم) صبح پیروزی رسید اما تاریکی گناه من و تو  به روشنی تبدیل نشد (من و تو هنوز از این پیروزی دوریم.)

 

      این سر نه سامان پذیرد و این غم نه پایان پذیرد         یک نیم شب پر نگیرد تا مرغ آه من و تو

آرایه): مرغ آه:اضا فه ی تشبیهی

سامان وپایان قافیه درونی

معني): تا در نیمه شبی من و تو (ای دل) آه و ناله سر ندهیم و مناجات نکنیم و از کار خود استغفار نکنیم سر ما سامان نمی پذیرد و غم اندوهمان پایان نمی یابد.

 

               فردا که گل زخم ها را عشاق شاهد بگیرند             واحسرتا نیست ای دل زخمی گواه من و تو

آرایه): گل زخم:تشبیه زخم به گل در خونین وسرخ بودن/فردا:استعاره از قیامت/ای دل:تشخیص

معني): فردای قیامت که عاشقان زخم های خونین خود را گواه می آورند ای دل افسوس بر من وتوکه زخمی برای شاهد گرفتن نداریم (در مبارزه و ایثار شرکت نکردیم.)

 

       این جوشش گرم عشق است آرام منشین و بشتاب         کآخر شود خاک سردی آرامگاه من و تو

آرایه): گرم وسرد .آرام وبشتاب تضاد است.

معني): ای دل جوش و خروش عشق را بشناس وتلاش کن و عشق را دریاب زیرا سرانجام مرگ و خاک قبر،  نصیب ما خواهد شد

 

              آن گور های نکنده با التهابی مکنده                    خود چشم های زمین است مانده به راه من و تو

چشم به راه ماندن: کنایه از انتظار

التهاب: سوز و بی قراری

آرایه): چشم زمین: اضافه ی استعاری

نکنده. مکندده: قافیه ي درونی

معني): قبرهای کنده نشده با سوز و بی قراری بسیار مانند چشم های زمین منتتظر آمدن ما هستند.

        با من بیا همسفر باش تا دور تا قله ی نور               در این سفر دست عشق است پشت و پناه من و تو

آرایه) تشخیص برای دل

 دست عشق: اضافه ی استعاری

معني): ای دل با من همراه باش تا اوج آسمان ها و کمال ها و بدان که در این سفر، عشق ما را همراهی ویاری می کند.

 

چنـد ربـاعـی

 

     یکی از قالب های شعر انقلاب اسلامی قالب رباعی است .شاعران بسیلر مفاهیم وارزش هایانقلاب اسلامی را در این قالب ریخته و مضامین زیبایی آفریده اند در رباعی های زیر سروده های تنی چند از رباعی پردازان انقلاب است . مفاهیمی چون عشق وشهید وشهادت که از جمله مفاهیم محوری انقلاب هستند به چشم می خورد.

                                                           بر موج بلند

               بردوش زمانه لحظه ها سنگین بود              خورشید و زمین وآسمان غمگین بود

             از خون و گل و شکوفه تابوت شهید              بر موج بلند دست ها رنگین بود

                                                                                                                         نصرالله مرداني  

آرایه): دوش زمانه: اضافه ی استعاری

موج دست ها: اضافه ی تشبیهی

در هر دو بیت مراعات النظیر دیده می شود

مصراع دوم تشخیص دارد

      معني1): روگار به سختی می گذشت و تمام آفرینش در غم و اندوه بود

معني2): مردم بر روی دست های خود تابوت شهیدان را می برند در حالی که این تابوت ها به خاطر خون شهید وگل و شکوفه ی ریخته شده بر روی آن رنگین شده بود.                                      

 

                                                     ساز شکسته

         هر چند که از آینه بی رنگ تر است             از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

            بشکن دل بی نوای ما را ای عشق              این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است

                                                                            سید حسن حسینی

آ رایه): خاطر غنچه: اضافه  استعاری

 ای عشق: تشخیص دارد

 ساز در مصراع چهارم استعاره از دل

 معني1): هر چند که دل  من مانند آینه بی رنگ است  ولی در تنگی و رنجید گی مانند غنچه هاست            

      معني2): ای عشق دل بیچاره ی ما را بشکن زیرا این دل شکسته خوش آهنگ تر و سراینده تر است

                                                                        

           

تقـدیمـی

                      سر سبز ترین بهار تقدیم تو باد             آوای خوش هزار تقدیم تو باد

            گفتند که لحظه ای است روییدن عشق            آن لحظه هزار باد تقدیم تو باد

                                                                                                                               وحید امیری

آرایه): هزار: بلبل .هزار دستان

هزار وهزار: جناس

رویدن عشق: نوعی تشخیص. استعاره

معني1): (ای محبوب (شهید) بهترین بهار به تو تقدیم باد آوای خوش بلبلان هدیه به تو باد         

معني2): می گویند شکوفا شدن عشق در یک لحظه است، و آن لحظه هزاران بار تقدیم تو بادا

                                                                                        

                                                                   اجازه

          یک رنگی و بوی تازه از عشق بگیر              پر سوزترین گدازه از عشق بگیر

          در هر نفسی که می تپی ای دل من             یادت نرود اجازه از عشق بگیر

                                                                                                             مصطفی علی پور

گدازه: تکه های آتش

آرایه): ای دل: تشخیص دارد

معني1): باید از عشق صداقت و یک رنگی وخوش بویی را دریافت، سوز وگرمی را باید از عشق آموخت

معني2): ای دل درهر لحظه ای که تپش می کنی باید از عشق اجازه بگیری وزندگیت با عشق باشد.

 


خود آزمایی

 

1- در شعر (نیاز روحانی)، شاعر چه ویژگی های یرا برای امام (ره) بر شمرده است؟

غم بشریت را خوردن . گستردگی وجود . در دل مردم بودن و صاعقه و طوفان بودن

 

2- مقصود از آخرین بیت غزل (نیاز رو حانی ) را بیان کنید.

سخنان امام مانند قرآن بود .

 

3- محوري ترین پیام شعر (چشم های زمین ) چیست؟

محاکمه ی درونی و اتهام زدن به خود

4- وقتی شاعر دلیلی غیر واقعی اما شاعرانه برای موضوعی بیان می کند، به آن (حسن تعطیل )می گویند مثلاً در مصراع (تو یی بهانه ی آن ابرها که می گریند) شاعر دلیل بارش ابرها را دلتنگی آن ها برای ظهور امام زمان دانسته است، در حالی که علت واقعی بارش باران چیز دیگر است. نمونه ای دیگر از این آرایه را در درس پیدا کنید.

              بشکن دل بی نوای ما را ای عشق           این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است

 

– شاعر چرا دل های شکسته را خوش آهنگ تر می داند؟

زیرا خدا در دل های شکسته جای دارد

 

6- در کدام رباعی آرایه ی (جناس ) دیده می شود؟

رباعی تقدیمی

درس هفدهم // قـاصـدك

                            

     علي موذني: (متولد 1337) از داستان نويسان انقلاب اسلامي است ازآثار او ملاقات در شب آفتابي، نه آبي نه خاكي، ارتباط ايراني و انتظار شاعر را مي توان نام برد. اين درس از كتاب در انتظار شاعر آمده است كه زباني ساده و روان دارد .

مضمون درس: بهره گيري از ارتباط عاطفي ميان شهيد و فرزند شهيد

 

واژگان و توضيحات

 قاصدك : گل قاصد

بق كرده : ناراحت و گرفتار

سرسرا: سالن سقف دار در قسمت ورودي خانه ها

براق شد: خشم و خاموشي را با هم ظاهر كردن

مُصِر: پا فشاري

بيد مجنون: درختي با شاخه هاي آويخته


 

خودآزمايي درس هفدهم 

1 ـ شخصيت اول اين داستان كيست ؟

 اميد

2ـ نقطه ي اوج داستان قاصدك كجاست ؟

 ورود نور آبي در اتاق

3ـ آخرين عبارت اين داستان بيانگر چيست ؟

 شهادت هاشم

4ـ به نظر شما چرا نويسنده نام فرزند شهيد را اميد انتخاب كرده است ؟

 بيانگر اميد به زندگي و ديدار پدر و ادامه دهنده ي راه پدر است و اميدواري جامعه و خانواده به او

5 ـ با انتخاب خود سه عنصر از عناصر پنج گانه ي داستان را در داستان قاصدك بررسي كنيد ؟

زاويه ي ديد: اول شخص و راوي مادر است

 شخصيت : اميد و مادرش

 درون مايه: شهادت

درس شانزدهم//  هجـرت

      محمد علی معلم ( متولد 1330) از شاعران صاحب سبک انقلاب اسلامی و خالق چندين مثنوی مشهور است از او مجموعه ی شعری به نام (( رجعت سرخ ستاره )) در سال 1360 به چاپ رسيد .

 

                            مضمون درس: توصيف انقلاب اسلامی و بيدارگر بزرگ آن

               اين فصل را با من  بخوان باقی فسانه است               اين فصل را بسيار خواندم عاشقانه است

آرايه ) فصل ، فسانه ، بخوان و عاشقانه تناسب دارد

معنی ) سرگذشت انقلاب را با من مطالعه کن که مابقی افسانه است اين سرگذشت را من بارها خوانده ام عاشقانه و شنيدنی است .

 

                         شبگير غم بود و شبيخون بلا بود                    هر روز عاشورا و هرجا کربلا بود

لغت  ) شبگير : سپيده دم /  شبيخون : حمله ی شبانه

آرايه ) شبگير غم : اضافه ی تشبيهی / شبيخون بلا : اضافه ی استعاری/  غم : استعاره از ظلم و خفقان قبل از انقلاب

معنی ) ظلم و خفقان همه جا را فرا گرفته بود و بلا همه را در خود فرو می برد و در اين مبارزه ها هر روز مانند عاشورا و همه جا مانند کربلا به نظر می رسيد .

 

                         قابيليان بر قامت شب می تنيدند                    هابيليان بوی قيامت می شنيدند

لغت) قابيل و هابيل : پسران حضرت آدم

آرايه) بيت دارای تلميح است / قابيليان : استعاره از ظالمان / هابيليان : استعاره از مردم مظلوم / قامت و قيامت : جناس / شنيدن بو : حس آميزی / شب : استعاره از ظلم و خفقان

معنی)  ظالمان بر ظلم و ستم خود اصرار می ورزيدند و مردم مظلوم روز قيامت و مرگ را جلوی چشم خود می ديدند .

                جان از سکوت سرد شب دلگير می شد                دل در رکاب آرزوها پير می شد

آرايه) رکاب آرزو : اضافه ی استعاری / جان ودل : مجازاً به جای مردم / همچنين تشخيص در دو مصراع

معنی)جان و دل مردم از خفقان ستم دلگير می شد و در رسيدن به آرزوها و اميدها پير و فرسوده می شد .

                       اميدها در دام حرمان درد می شد                 بازار گرم عاشقی ها سرد می شد

لغت) حرمان : بيچارگی ، يأس 

آرايه) سرد شدن گرمی بازار : کنايه از بی رونق شدن / دام حرمان : اضافه ی تشبيهی / بازار عاشقی : اضافه ی استعاری ( بازاری که عشق چون کالا در آن عرضه می شود . )

معنی) اميدها به يأس و بيچارگی و درد و اندوه تبديل می شد و رونق عشق و عاشقی از بين مي رفت

                          ديدم شبان خفته را تبدار ديدم                 بر خفته ی شب شبروی بيدار ديدم

لغت) شبان : جمع شب ، استعاره از ظلم واستبداد / شبرو بيدار : استعاره از امام

آرايه) شبهای خفته و تبدار : تشخيص / خفته و بيدار : تضاد / خفته ی شب : استعاره از جاهلان

معنی) ديدم که ظلم و استبداد پر از التهاب و شور انقلاب است و در ميان غافلان رهبری فرزانه و آگاه يافتم.

                          مردی صفای صحبت آيينه ديده                  از روزن شب شوکت ديرينه ديده

لغت) شوکت : جلال و عظمت

آرايه)آيينه : استعاره از پاکی ها / روزن شب : استعاره از عصر ستم و بيداد / صفا ، آيينه و ديده تناسب دارد

معنی) امام کسی بود که با پاکی ها هم صحبت و همراه بود ( خود پاک و مقدس بود) و از ميان عصر ستم و استبداد به عظمت گذشته ی اسلام و ايران می نگريست .

 

                               مردی حوادث پايمال همت او                  عالم ثنا گوی جلال همت او

لغت) ثنا گو : شکرکننده

آرايه ) مصرع دوم تشخيص دارد

معنی ) امام کسی بود که با همت و کوشش خود حوادث و بلاها را زير پای نهاد و تمام عالم عظمت همت والامقامی او را می ستود .

                    مردی نهان با روح هم پيمان نشسته                   مردی به رنگ نوح در طوفان نشسته

آرايه) جناس روح و نوح / موازنه در بيت مشاهده می شود / روح در مصراع اول اشاره به روح الله

( اسم امام ) نيز دارد / تلميح به داستان نوح طوفان / طوفان استعاره از حوادث انقلاب

معنی) او پنهانی با روح و معنويت پيمان بسته بود و مانند نوح در حوادث انقلاب قرار گرفته بود

                  مردی به مردی دشنه بر بيداد بسته                در خامشی ها قامت فرياد بسته

 آرايه) دشنه : خنجر / خامشی و فرياد :  تضاد / قامت فرياد : اضافه استعاری

معنی) امام کسی بود که با مردانگی به جنگ ظلم و بيداد برخاست و در ميان خفقان و غفلت فرياد اعتراض خود را سر می داد.

                       مردی تذرو کشته را پرواز داده                  اسلام را در خامشی آواز داده

لغت) تذرو : قرقاول

آرايه) تذرو کشته : استعاره از اسلام فراموش شده

معنی ) او مردی بود که اسلام فراموش شده را دوباره اِحيا کرد و در خفقان و غفلت  اسلام و ارزش های آن را بيدار کرد.  

 

               کای عالمی آشفته  چند آشفتن تو                 گيتی فرسود از فتنه تا کی خفتن تو

آراِيه) واج آرايی ( ف)

معنی)  ای انسانهای پريشان تا کی اينگونه آشفته و بی مسئوليت خواهيد بود، دنيا از شدت فتنه و آشوب پژمرده شد، تا کی شما خاموش خواهيد ماند .

 

     ابر و نباريدن چه رنگ است اين چه رنگ است          تيغ و نبريدن چه ننگ است اين چه ننگ است

آرايه) رنگ و ننگ : جناس / ابر و تيغ : استعاره از اسلام وتأثير آن

معنی)  ابر مگر می تواند نبارد ( اسلام مگر می تواند بی تأثير باشد) شمشير مگر می تواند نبرد (اسلام مگر می تواند ظلم و جور را از بين نرود)

 

                    ياد احد ياد بزرگی ها که کرديم                     آن پهلوانی ها ، سترگی ها که کرديم

لغت) احد: دومين جنگ مسلمانان با كفار / سترگي: بزرگي و قدرت

 اُحد و آن بزرگی ها و رشادت ها  را ياد بياوريم ، آن شجاعت ها و قدرتمندی ها که انجام داده ايم يادش بخير .

 

                  شبگير ما در روز خيبر ياد بادا                            مهر خدا در خشم حيدر ياد بادا ....

لغت) شبگير: سپيده دم / خيبر : از جنگ های صدر اسلام / حيدر : حضرت علی (ع)

   معنی ) ياد باد روز جنگ خيبر  که خشم خداوند در شمشير، و خشم حضرت علی جمع شده بود و بر سر کفار فرود می آمد .

                                                                     آفتاب پنهانی

    دکتر قيصر امين پور شاعر و نويسنده ی معاصر ( 1388 گتوند شوشتر) از آثارش می توان به ((درکوچه ی  آفتاب )) ، ((تنفس صبح )) و(( آينه های ناگهان )) اشاره کرد . او ((ظهرروز دهم)) ، ((مثل چشمه مثل رود ))  و ((به قول پرستو ))را برای جوانان چاپ کرده است .

 

مضمون درس: انتظار موعود

                       طلوع می کند آن آفتاب پنهانی                    ز سمت مشرق جغرافيای عرفانی

آرايه ) آفتاب پنهانی : استعاره از امام زمان / جغرافيای عرفانی : استعاره از مکه / طلوع آفتاب و

 مشرق :  تنا سب دارند

معنی) امام زمان ( آن آفتاب پنهانی ) از مکه ظهور خواهدکرد

              دوباره پلک دلم می پرد نشانه ی چيست ؟            شنيده ام که می آيد کسی به مهمانی

آرايه)پلک دل : اضافه ی استعاره ی / پلک پريدن : در باور عاميانه نشانه ی آمدن مهمان  است

معنی ) دو باره دلم به لرزه و تپش درآمده اين نشا نه ی چيست ؟ گويا  کسی به مهمانی ما می آيد

 

                   کسی که سبزتر است از هزار بار بهار               کسی شگفت کسی آن چنان که می دانی

معنی ) امام زمان کسی است که هزاران بهار سرسبزتر و پر رونق است او بسيار شگفت و حيرت آور است.

              کسی که نقطه ی آغاز هر چه پرواز است                تويی که در سفر عشق خط پايانی

آرايه)پرواز: استعاره از رهايی/ سفر عشق: اضافه ی تشبيهی/ آرايه التفات که عوض شدن مخاطب است

معنی) او آغازگر هر رهايی و آزادی است تو پايان بخشش سفر عشق هستی (خط انبيا و اولياء )

             تويي بهانه ی آن ابرها که می گريند                   بيا که صاف شود اين هوای بارانی

لغت ) ابرهايی که می گريند : منتظران ظهور امام زمان / هوای بارانی : دوره ی غيبت

آرايه ) ابر ، هوا ، بارانی و صاف تناسب دارند / بيت دارای حسن تعليل است .

معنی ) بهانه ی گريستن منتظران، تو هستی.  بيا تا اين غمگينی دوره ی غيبت به پايان برسد .

                      تو از حوالی اقليم هر کجا آباد                   بيا که می رود اين شهر رو به ويرانی

آرايه ) هر کجا آباد : استعاره از عالم غيب / شهر : دنيا

معنی ) تو از سرزمين غيب بيا زيرا که اين دنيا رو به ويرانی و خرابی  نهاده ا ست .

                کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق                 بياکه ياد تو آرامش است طوفانی

آرايه ) کشتی عشق : اضافه ی تشبيهی / کنار ايهام دارد ( نزديک و ساحل ) / آرامش طوفانی تناقض دارد

معنی ) عشق در کنار تو آرامش می يابد  و به هدفش می رسد بيا که با ظهورت دگرگونی و بعد آرامش را به وجود خواهی آورد .

 

 

قرآن مصوّر

 

      سلمان هراتی : ( متولد 1339 روستای مزر  دشت تنکابن ) از چهره های شعر انقلاب بود که در حادثه ی رانندگی جان سپرد از آثا ر اوست از آسمان سبز )) ، (( از اين ستاره تا آن ستار ه )) ،

( ويژه ی جوانان ) و ((دری به سوی خورشيد )) .

 

                    مضمون درس : دعوت به ديدن جهان از چشم انداز قرآن و فرهنگ اسلامی

       جهان قرآن مصور است / و آيه ها در آن / به جای آن که بنشينند ايستاده اند / درخت يک مفهوم است / دريا يک مفهوم است / جنگل و خاک و ابر / خورشيد و ماه و گياه / با چشم ها ی عاشق بيا / تا جهان را تلاوت کنيم .

     معنی ) جهان مانند قرآنی  است که به تصوير کشيده شده است و آيه ها ی آن قرآن به جای نشستن و آرامش ، ايستاده اند ( حرکت و جنبش آفرينش و موجودات ) تمام مخلوقات و پديده ها دارای مفهوم و معنی هستند بايد با ديد عاشقانه ديد ( از تمام پديده ها قدرت الهی آشکار است ) و جهان و ارزش های آن را شناخت

 


 

                   خود آزمايي درس شا نزدهم

 

     1- مصراع (( هر روز عاشورا و هرجا کربلا بود )) اشاره به کدام روايت مشهور دارد ؟

کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا از امام صادق (ع )

2- در شعر (( هجرت )) مقصود کلی شاعر از بيت سوم چيست ؟

ظالمان بر ظلم خود شدت می دادند و مبارزان مرگ را جلو چشم خود می ديدند .

3- در بيت نهم شعر هجرت چه آرايه هايی ديده مي شود ؟

جناس : روح و نوح / تلميح به داستان نوح و طوفان / ايهام در کلمه ی روح / استعاره : طوفان

4- در شعر(( آفتا ب پنهانی )) به کدام اعتقاد عاميانه اشاره شده است ؟

پريدن پلک نشانه ی آمدن مهمان است .

5- در همين شعر کدام مضمون دو بار تکرار شده است ؟ ابيات مربوط به آن را مشخص کنيد .

اينکه امام زمان پايان هر چيزی است.  در ابيات 4 و 7

6- در بيت چهارم شعر (( آفتاب پنهانی )) مرجع دو ضمير کسی و تو را بيان کنيد .

در هر دو امام زمان است .

7- چه آرايه ای بر زيبايی آخرين بيت (( آفتاب پنهانی )) افزوده است ؟

متناقض نما يا پارادوکس

8- شعر (( قرآن مصور )) در چه قالبی است ؟ دو ويژگی اين قالب را بيان کنيد .

قالب شعر سپيد

 1) نداشتن وزن و قافيه              2) به جای وزن از آهنگ و ريتم بهره می گيرد .

درس پانزدهم//  نـوروز

نوروز: يكي از جلوه هاي ديرپاي ايرانيان بر پاداشتن مراسم نوروز است. و نوروز با هويت ملي و اسلامي ماپيوند عميق دارد.

دكتر علي شريعتي (1356-1312 شمسي) درمتن زير به بررسي رمز و رازهاي اين سنت ديرينه پرداخته است. او نوروز را روز شادماني زمين و آسمان  وخاطره ي خويشاوندان انسان با طبيعت مي داند.

 

واژگـان

ملال آور. خسته كننده               

لايتغير . تغيير نمي كند               

ارابه. گردونه و باركش              

مصون. محفو ض                       

مهيب. تر سناك                     

تخت جمشيد. محل تاريخي                 

قتيبه. حاكم خراسان                

مهلب.0حاكم خراسان                 

مغان0پيشواي ديني زرتست             

موبدان0 روحانيان زرتشتي            

هورمزد0 خدا وافرننده              

وصايت0 جا نشيني                    

اوراد0دعاها     

 اصالت0 اصيل بودن

اوستا. كتاب مقدس زرتشتي

جمشيد. پادشاه ايران باستان

متوالي پي درپي

كله منارها.منازه وگلدسته اي

پايمردي. شفاعت

خلود. جاودانگي

اساطير0افسانه ها

وديعه0 امانت

غنا0 بي نيازي 

قداست0 پاكي        مهر پرستان. پرستنده ي مهر

آرايه هاي ادبي

اشك شوق 0اضافه اقتراني

ارابه زمان0 اضافه ي تشبيهي

امانت عشق0 اضافه تشبيهي

صحيفه ي عالم0 اضافه تشبيهي

                                                                   زاغ وكبك                                

                  زاغي از آنجا كه فراغي گزيد               رخت خود از باغ به راغي كشيد

فراغ ـ آسايش                       

راغ. صحراو دشت

آرايه):  زاغي و راغي ـ جناس

 فراغي و راغي- جناس مطرف       

رخت كشيدن –كنايه از سفر كردان

معني): زاغي كه  در آسايش و راحتي مي زيست تصميم گر فت از باغ به صحرايي برود

                  ديد يكي عرصه به دامان كوه               عر ضه ده مخزن پنهان كرد            

عرصه ميدان                

عرضه ده .ارائه دهنده                    

مخزن.گنجينه

آرايه): عرصه وعرضه. جناس             

 داهان كوه.اضافه تشبيهي

معني): ميداني رادر دامنه ي كوه ديد كه نشان دهنده ي گنجينه و اسرار كوه است

                       نادره كبكي به جمال تمام                   شاهد آن روضه ي فيروزه فام

نادره. كمياب         

 شاهد.زيبا رو      

روضه.باغ      

فيروزه فام. فيروزه اي رنگ

معني): كبك بسيار زيبايي درا نجا بود وزيباروي جلوه اآان باغ فيروزه رنگ بود 

                              تيزرو وتيزدو تيزگام                  خوش روش وخوش پرش وخوش خرام

خرام.باناز راه رفتن 

معني): تندرو، دونده و با گام هايي سريع، خوش حركت بود و زيبا و خوب و با ناز راه ميرفت 

 

                     هم حركاتش متناسب به هم                هم خطواتش متقارب به هم

خطوت.قدم ها                  متقارب.نزديك شدن

آرايه: بيت ترصيع دارد

معني): حركاتش موزون وهماهنگ بود وگامهايش نزديك به هم و زيبا بود

                      زاغ چو ديد آن ره و رفتار را               وان روش و جنبش هموار را

معني): زاغ وقتي آن راه رفتن وحركات متناسب و شيوه ي موزون و راه رفتن او را ديد،

                                 بادلي ازدرد گفتار او              رفت به شاگردي رفتار او

آرايه): گرفتار ورفتار. جناس

معني): زاغ بادلي گرفتار و شيفته وآرزومند، به تقليد حركات او پرداخت.

 

                  باز كشيد از روش خويش پاي              در پي او كرد به تقليد جاي

آرايه): پاي كشيدن از... : كنايه از انصراف

معني): زاغ از رفتار خود دست كشيد و از كبك تقليد كرد.

                        بر قدم او قدمي مي كشيد             وز قلم او رقمي مي كشيد

آرايه): مي كشيد.جناس                 قلبم ورقم.تناسب

معني): مانند گام نهادن كبك گام مي نهاد و حركت مي كرد

                  در پي اش القصه درآن مرغزار            رفت بر اين قاعده روزي سه چار

القصه. خلاصه      

مرغزار.دشتِ چمن

معني): خلاصه چند روز به اين شيوه در آن چمنزار از كبك تقليد كرد.

                     عاقبت از خامي خود سوخته           رهرَوِيِ كبك نيا موخته

خامي.نا پختگي            

 رهروي.راه رفتن      

معني): سرانجام زاغ به خاطره تجربه نداشتن، داشته ي خود را از دست داد و راه رفتن كبك را نيز نياموخت.

 

                  كرد فراموش ره و رفتارخويش           مانده غرامت زده از كار خويش

غرامت زده. زيان ديده

معني): زاغ حركات و روش خود را نيز فراموش كرده، و از اين كار خود زيان ديده ماند.

 


خودآزمايي درس پانزدهم

1- چرا تكرار براي عقل ملال آور و براي احساس لذت بخش است؟

احساس با تكرار رونق مي يابد و عقل دنبال نو جويي است

2- در عبارت« مادر خويش را از ياد مي برد» منظور از مادر چيست؟

طبيعت

3- چرا نويسند ه بر پا داشتن مراسم نوروز را ضروري مي داند؟

زيرا تلخ و شيريني هاي گذشته ي تاريخي ما را برايمان دوباره سازي مي كند و باعث جاودانگي و ياد آوري آن ها مي شود

 

4- نويسنده در كدام قسمت متن از ادبيات زير استفاده كرد است؟

          آسمان بار امانت نتوانست كشيد                         قرعه ي كار به نام من ديوانه زدند                                                 

هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق                    ثبت است بر جريده ي عالم دوام ما                                           

در بيت آخر

 

5- دو آرايه ي ادبي در شعر زاغ وكبك بيابيد؟

خامي وسوخته تضاد ـ عرضه وعرصه جناس ـ زاغي و راغي جناس ـ شاهد: ايهام

6- پيام داستان زاغ وكبك با كدام مقوله هاي فرهنگي عصر ما ارتباط دارد؟                                                   

  تهاجم فرهنگي و از خود بيگاني وتقليد از غرب

درس چهاردهم // كبوتر طوقدار

 موضوع اصلي درس:  آشنايي با قسمتي از کليله و دمنه که مفهوم همکاري و دوستي را بيان مي کند.

تاريخ ادبيات:

   ٭ کليله و دمنه: يکي از آثار ارزشمند نثر فارسي کليله و دمنه ابوالمعالي نصر الله منشي است اين اثر مشتمل بر حکمت و معارف بشري است که بر زبان تمثيل و در قالب داستان بيان مي شود. داستان ها از زبان حيوانات به ويژه دو شغال به نام هاي «کليله» و «دمنه» نقل مي گردد. اصل کتاب کليله و دمنه هندي بوده است.

    ابن مقفّع، ترجمه ي پهلوي اين اثر را به عربي و نصر الله منشي متن عربي آن را به فارسي برگرداند و بر آن نکته هاي فراوان افزوده است. کليله و دمنه کتابي تعليمي و در بردارنده ي آيات، روايات، اشعار فارسي و عربي و نکته هاي اخلاقي و اجتماعي بسيار است.

 

* آورده اند که در ناحيتِ کشمير مُتَصََّيدي خوش و مرغزاري نَزِه بود که از عکسِ رياحينِ او، پَرِ زاغ چون دُم طاوُوس نمودي و در پيش جمال او دمِ طاوُوس به پر زاغ مانستي

               دِرَفشان لاله در وي، چون چراغي            وليک از دُودِ او بر جانش داغي

                 شقايق بر يکي پاي ايستاده                      چو بر شاخ زمرد جام باده

معني): حکايت کرده اند که در سرزمين کشمير شکارگاهي خوش آب و هوا و چمن زاري با صفا بود که از انعکاس گياهان آن دشت، پر سياه زاغ مانند دم طاووس زيبا مي شد و در مقابل زيبايي آن دشت دم زيباي طاووس مانند پر زاغ، سياه و کم ارزش به نظر مي رسيد.

معني بيت اول): گل لاله در آنجا چون چراغي مي درخشيد امّا از دود آن چراغ، درون لاله سياه ديده مي شد.

معني بيت دوم): گل شقايق بر ساقه ي خود طوري ايستاده بود که گويي جام شراب سرخ بر شاخه اي زمرد رنگ و سبز قرار گرفته باشد.

واژگان و توضيحات

ناحيت: ناحيه، سرزمين                                   رياحين: سبزي ها

کشمير: ناحيه اي بين هند و پاکستان              جمال: زيبايي

مُتَصَيَّدي: شکارگاه                                          دِرَفشان: روشن و نوراني

مرغزار: دشت و چمن زار                                 شقايق و لاله: دو گل سرخ رنگ

نَزِه: با صفا                                                        زُمرّد: سنگ قيمتي

باده: شراب

 

دستور زبان فارسي:

آورده اند: فعل مجهول ـ او به جاي آن قديم بسيار استفاده مي شد.

نمودي و مانستيشکل قديم ماضي استمراري

آرايه هاي ادبي:

پر زاغ به دُم طاووس و بالعکس تشبيه شده است/ لاله به چراغ تشبيه شده است.

داغ: استعاره از سياهي درون لاله/ بيت دوم تشبيه مرکب دارد شقايق بر روي ساقه تشبيه شده به قرار گرفتن جام شراب سرخ بر شاخه اي زمرّد رنگ.

 ايستادن شقايق: تشخيص است.

 * و در وي شکاري بسيار و اختلاف صيادان آنجا متواتر؛ زاغي در حوالي آن بر درختي بزرگ گَشن خانه داشت نشسته بود و چپ و راست مي نگريست ناگاه صيادي بدحالِ خشِن جامه، جالي بر گردن و عصايي در دست، روي بدان درخت نهاد. بترسيد و با خود گفت: اين مرد را کاري افتاد که مي آيد و نتوان دانست که قصدِ من دارد يا از آنِ کسِ ديگر من باري جاي نگه دارم و مي نگرم تا چه کند.

معني):

1ـ  در آن چمن زار شکار بسيار بود وصيادان پي در پي رفت و آمد مي کردند.

2ـ زاغي در آن حوالي بر درختي بزرگ و پرشاخ و برگ لانه داشت. نشسته بود و اطراف را نگاه مي کرد.

3ـ ناگهان صيادي بدترکيب با لباسي خشن و نامرتب و دامي بر دوش و عصايي در دست به طرف آن درخت روي نهاد.

4ـ زاغ ترسيد و با خود گفت: اين مرد کاري دارد که به اينجا مي آيد و معلوم نيست قصد شکار مرا دارد يا ديگري را. در هر حال من در اين جا مي مانم و مي بينم که چه خواهد کرد.

واژگان

اختلاف: رفت و آمد                               بد حال: خشن

متواتر: پي در پي                                   جال: دام و تور

گَشن: انبوه                                            باري: در هر حال

دستور زبان فارسي:

در سطر اوّل حذف فعل ديده مي شود، وي به جاي آن به کار رفته است.

¤ صياد پيش آمد و جال باز کشيد و حَبَه بينداخت و در کمين بنشست. ساعتي بود؛ قومي کبوتران برسيدند و سَرِ ايشان کبوتري بود که او را مُطَوِقَه گفتندي و در طاعت و مطاوعِت او روزگار گذاشتندي. چندان که دانه بديدند، غافل وار فرود آمدند و جمله در دام افتادند و صياد شادمان گشت و گُزاران به تک ايستاد، تا ايشان را در ضبط آرد و کبوتران اضطرابي مي کردند و هر يک خود را مي کوشيد. مطوّقه گفت: جاي مجادله نيست؛ چنان بايد که همگان استخلاص ياران را مهم تر از تخلّصِ خود شناسند و حالي صواب آن باشد که جمله به طريق تعاون قوّتي کنيد تا دام از جاي برگيريم که رهايش ما در آن است.

معني ):

1ـ  شکارچي جلوتر آمد، و دام را گستراند، دانه انداخت و پنهان شد، مدّتي گذشت.

2ـ گروهي از کبوتران رسيدند و رئيس آنان کبوتري بود که او را مُطَّوقه مي گفتند و در طاعت و فرمان بري او روزگار را سپري مي کردند.

3ـ همين که دانه را ديدند غافلانه و بي خبر پايين آمدند و همه در دام افتادند و صياد خوشحال شد و با ناز و شادي شروع به دويدن کرد تا آنها را گرفتار کند.

4ـ کبوتران بي قراري مي کردند و هر يک براي رهايي خود تلاش مي کرد.

5 ـ مُطَّوقه گفت: جاي بحث و جدال نيست بايد به گونه اي کار کنيد که همگان رها کردن ياران را مهم تر از خلاصي خود بدانند.

6 ـ و اکنون درست آن است که همه از راه همياري نيرويي به کار ببريد تا دام را از جا برداريم زيرا رهايي ما در اين کار است.

واژگان

جال: دام                                                         تگ: دويدن

حَبّه: دانه                                                        مجادله: جدال و ستيزه

قومي: گروهي                                                 همگنان: همگان

سَر: رئيس                                                       تخلص: رهايي

مُطَّوقه: طوقدار                                                استخلاص: رها کردن

مطاوعت: فرمان بري                                             صواب: صلاح و درست  

گُرازان: جلوه کنان و با ناز راه رفتن                        تعاون: همياري   

 

¤ کبوتران فرمان وي بکردند و دام برکندند و سر خويش گرفت. و صياد در پي ايشان ايستاد، بر آن اميد که آخِر درمانند و بيفتند. و زاغ با خود انديشيد که بر اثر ايشان بروم و معلوم گردانم فرجام کار ايشان چه باشد. که من از مثل اين واقعه ايمن نتوانم بود. و از تجارب براي دفع حوادث سلاح توان ساخت.

بر اثر: به دنبال ـ فرجام: پايان 

سر خويش گرفت: يعني خويش گرفتند به قرينه شناسه ي فعل قبل، شناسه گرفت حذف شده است.

معني):

1ـ  کبوتران فرمان او را پذيرفتند و دام را برداشتند و راه خود را پيش گرفتند و رفتند.

2ـ و صياد به دنبال آنها مي رفت و مي نگريست به اميد آنکه سرانجام خسته مي شوند و مي افتند.

3ـ و زاغ با خود فکر کرد که به دنبال آنها بروم و معلوم کنم که پايان کار آنوها چه شود زيرا من از مانند اين حادثه در امان نيستم.

4ـ و از تجربه ها براي براي خود با حوادث مي توان سلاح ها درست کرد.

¤ و مُطَّوقه چون بديد که صياد در قفاي ايشان است، ياران را گفت: « اين ستيز روي در کار ما به جدّ است و تا از چشم او ناپيدا نشويم دل از ما نگيرد. طريق آن است که سوي آباداني ها و درختستان ها رويم تا از نظر او ما منقطع گردد. نوميد و خايب بازگردد که در اين نزديکي موشي است از دوستان من! او را بگويم تا اين بندها را ببُرد.» کبوتران اشارت او را امام ساختند و راه بتافتند و صياد بازگشت.

 

واژگان

قفا: پشت، پشت گردن                              خايب: نا اميد

ستيزه روي: گستاخ و پر رو                        اشارت: دستور

به جّد: جدّي                                            اِمام: راهنما و الگو

منقطع: بريده، قطع شده                         راه بتافتند: راه را کج کردند

معني):

1ـ و مُطَّوقه چون ديد که صياد به دنبال آنها است به دوستان گفت: «اين فرد گستاخ و جنجال طلب در گرفتار کردن ما جدي است و تا از نظر او پنهان نشويم دست از سر ما بر نخواهد داشت.»

2ـ راه آن است که به سوي مکان هاي آباد و پر شاخ و درخت و سر سبز برويم تا چشم او از ديدن ما عاجز شود و نا اميد و مأيوس برگردد زيرا که در اين نزديکي موشي است که با من دوستي دارد به او مي گويم تا اين بندها را ببرد. کبوتران دستور او را الگو و راهنما دانستند و راه کج کردند و صياد برگشت.

 

¤ مُطَّوقه به مسکن موش رسيد. کبوتران را فرمود که: « فرود آييد» فرمان او نگاه داشتند و جمله بنشستند و آن موش را زِبرا نام بود، بادَهاي تما و خِردِ بسيار گرم و سرد روزگار ديده و خير و شرَّ احوال مشاهدت کرد. و درآن مواضع از جهت گريز گاه روز حادثه صد سوراخ ساخته و هر يک را د ديگري راه گشاده و تيمار آن را فراخورِ حکمت و بر حَسَبِ مصلحت بداشته. مُطَّوقه آواز داد که: « بيرون آي» زبرا پرسيد که: «کيست؟»  نام بگفت؛ بشناخت و به تعجيل بيرون آمد.

واژگان

مسکن: خانه                                     تيمار: مواظبت

دَها: زيرکي و هوش                          تعجيل: شتاب

مواضع: جاي ها

 

 

معني):

1ـ به خانه موش رسيد به کبوتران دستور داد که: « فرود بياييد.» فرمان او را پذيرفتند و همه فرود آمدند و آن موش نامش زِبرا بود. با خِرد و هوش تمام و خوب و بد روزگار را ديده نيکي ها و زشتي ها حال ها و اوضاع را مشاهده کرده.

2ـ و در آن جاي ها براي فرار در روز حوادث صد سوراخ و لانه ساخته بود و هر يک را در ديگري راه داده و مناسب دانش و مطابق مصلحت از آنها مواظبت مي نمود، مُطَّوقه آواز داد که: «بيرون بيا».

 زبرا پرسيد که کيست؟

مُطَّوقه نامش را گفت: زبرا شناخت و با عجله بيرون آمد.

¤ چون او را در بند بلا بسته ديده، زه آب ديدگان بگشاد و بر رخسار جوي ها براند و گفت: اي دوست عزيز و رفيق، تو را در اين که افگند؟

جواب داد که:« مرا قضاي آسماني در اين ورطه کشيد» موش اين بشنود و زود در بريدن بندها ايستاد که مُطَّوقه بدان بسته بود. گفت: « اي دوست، ابتدا از بريدن بند اصحاب اولي تر». گفت: « اين حديث را مکررّ مي کني؛ مگر تو را به نفسِ خويش حاجت نمي باشد و آن را بر خود حقّي نمي شناسي!»

واژگان

زه آب: آبي که از سنگي يا زميني مي جوشد.    

موافق: همراه             ورطه: گرداب

قضا: تقدير                التفات: توجّه

آرايه هاي ادبي:

بند بلا: اضافه تشبيهي ـ زه آب ديده: اضافه تشبيهي (چشمه چشم) ـ بر رخسار جوي ها ...: اغراق است

معني):

1ـ وقتي او را گرفتار بلا ديد اشک از چشم جاري کرد و بر چهره اش ريخته شد و گفت: « اي دوست عزيز و يار همراه چه کسي تو را در اين رنج گرفتار کرد؟»

2ـ جواب داد که تقدير آسماني مرا در اين گرداب افکند موش شنيد و سريع شروع کرد به بريدن بندهايي که مُطَّوقه به آن بسته بود.

3ـ مُطَّوقه گفت: «اوّل بند دوستانم را باز کن» موش به اين حرف توجهي نکرد و گفت: «اي دوست ابتدا بند دوستان را باز کني بهتر است.» گفت: « اين حرف را باز تکرار مي کني مگر تو به وجود خودت نياز نداري و وجود تو بر تو حقي ندارد؟»

 

¤ گفت: « مرا بدين ملامت نبايد کرد که من رياست اين کبوتران تکفّل کرده ام، و ايشان را از آن روي بر من حقّي واجب شده است. و چون ايشان حقوق مرا به طاعت و مناصحت بگزاردند و به معونت و مظاهرت ايشان از دست صياد بجستم، مرا نيز از عهده ي لوازم رياست بيرون بايد آمد و مواجب سيادت را به ادا رسانيد. و من مي ترسم که اگر از گشادن عقده هاي من آغاز کني ملول شوي و بعضي از ايشان در بند بمانند و چون من بسته باشند ـ اگر چه ملالت به کمال رسيده باشد ـ اهمال جانب من جايز نشمري و از ضمير بدان رخست نيابي و نيز در هنگام بلا شرکت بوده است، در وقت فراق موافقت اولي تر و الّطاعنان مجال وقيعت يابند.»

واژه نامه و توضيحات

ملامت: سرزنش                                     ملول: خسته

تکفّل: عهده دار شدن                           ملالت: خستگي

مناصحت: اندرز دادن                            اهمال: سستي   

معونت: ياري                                          ضمير: درون

مظاهرت: پشتگرمي                              رخصت: اجازه

مواجب: علت ها ، موجبات                    فراغ: آسايش

سيادت: سروري                                    طاعنان: بدگويان

عقده ها: گره ها                                    وقيعت: سرزنش

معني):

1ـ گفت: با اين کار نبايد مرا سرزنش کني زيرا که من رياست اين کبوتران را پذيرفته ام و به همين دليل

2 ـ و چون آنها حق مرا با طاعت و پند و اندرز پذيري به جا آوردند و با ياري و پشت گرمي آنان از دست صياد نجات يافتم من نيز بايد از عهده ي کارهاي رياست بر آيم و سبب سروري خود را به انجام رسانم. «من نيز بايد وظيفه خود را انجام دهم»

3ـ و مي ترسم اگر اول گره هاي مرا باز کني خسته شوي برخي از آنان گرفتار بمانند تا من بسته باشم هر چند که خسته شده باشي سستي در حق مرا صحيح نمي داني و دلت به آن راضي نمي شود.

4ـ و همچنين در وقت بلا و گرفتاري با هم بوده ايم در وقت آسايش همراهي بهتر است وگرنه سرزنش کنندگان فرصت بدگويي پيدا مي کنند.

 

¤ موش گفت: «عادت اهل مکرمت اين است و عقيدت ارباب مودّت بدين خصلت پسنديده و سيرت ستوده در موالات تو صافي تر گردد و ثقت دوستان به کرم عهده تو بيفزايد» و آن گاه به جّد و رغبت بندهاي ايشان تمام ببريد و مُطَّوقه و يارانش مطلق و ايمن بازگشتند.

واژگان

اهل مکرمت : جوانمردان                              موالات: دوستي ها

ارباب مودّت: دوست داران                           ثقت: اعتماد

خصلت: خلق و خو                                       مطلق: رها

معني):

1ـ موش گفت: « روش جوانمردان همين است و نظر دوستان به اين خلق و خوي پسنديده و باطن پاک (تو) در دوستي تو پاک تر مي شود. (بيشتر شيفته ي دوستي تو مي شوند) و اعتماد دوستان به بزرگواري و پيمان داري تو بيشتر مي شود».

2ـ و آن وقت با جدّيت و ميل فراوان بند آنها را باز کرد و مُطَّوقه و دوستانش رها و آسوده برگشتند.


 

                                       از ماست که بر ماست

   ٭ناصر خسرو قبادياني: شاعر بزرگ و قصيده سراي تواناي قرن پنجم است. او در قصايد تعليمي خود انسان ها را به آزادگي، خردورزي، دين داري، علم اندوزي، آخرت انديشي و ديگر فضايل معنوي دعوت مي کند.

موضوع اصلي درس

 ريشه هاي شکست آدمي را بايد در انديشه و کردار خود او جست و جو کرد . فرجام بد هر فرد نتيجه ي اعمال خود اوست.

 

قالبقصيده

                      روزي سر سنگ عقابي به هوا خاست          واندر طلب طعمه پر و بال بياراست

معني): روزي عقابي از سر سنگي به هوا پرواز کرد و در جستجوي طعمه، پر و بال خود را به حرکت در آورد و آماده کرد.

 

                     بر راستي بال نظر کرد و چنين گفت:          « امروز همه روي جهان زير پر ماست»

آرايه هاي ادبي: روي وزير: تضاد دارد

معني): به راستي و موزوني پر و بال خود نگاه کرد و گفت: امروز بر تمام جهان تسلّط داريم.

 

                         بر اوج چو پرواز کنم از نظر تيز              مي بينم اگر ذرّه اي اندر تک درياست

لغت: تک: ته

معني):

وقتي بر اوج آسمانها مي پرم به خاطر تيزبيني، همه چيز حتي اگر ذّره اي در ته دريا باشد، مي توانم ببينم

 

                    گر بر سر خاشاک يکي پشه بجنبد            جنبيدن آن پشه عيان در نظر ماست

معني): حتي اگر پشه اي بر روي خاشاک حرکت کند حرکت آن پشه در نظر ما آشکار است.

 

                       بسيار مني کرد و زتقدير نترسيد             بنگر که از اين چرخ جفا پيشه چه برخاست

لغت: مني: تکبر و غرور         تقدير: سرنوشت

آرايه هاي ادبي: چرخ جفا پيشه: استعاره

معني):

عقاب بسيار از خود سخن گفت و تکبر ورزيد و از سرنوشت نترسيد. ببين که از اين آسمان ستمگر چه بلايي بر سر او آمد.

 

                        ناگه زکمينگاه يکي سخت کماني          تيري زقضاي بد بگشاد بر او راست

لغت: سخت کمانتيرانداز با مهارات

آرايه هاي ادبي: تناسب در کمينگاه، کمان، تير و گشودن

معني): ناگهان از قضا و سرنوشت بد از کمينگاه تيراندازي با مهارت تيري را مستقيم به سوي عقاب رها کرد.

 

                       بربال عقاب آمد آن تير جگر دوز             وز ابر مر او را به سوي خاک فروکاست

لغتتير چگر دوز: کشنده و نفوذ کننده

معني): آن تير کاري به بال عقاب خورد و او را از آسمانها به زمين فرود آورد.

 

                    بر خاک بيفتاد و بغلتيد چو ماهي               وان گاه پر خويش گشاد از چپ و از راست

آرايه هاي ادبي: تشبيه عقاب به ماهي

معني): عقاب بر خاک افتاد و چون ماهي بر زمين غلتيد و پر خود را از طرفين باز کرد.

 

            گفتا: «عجب است اين که زچوبي وز آهن            اين تيزي و تندي و پريدن زکجا خاست؟

معني:

گفت جاي شگفتي است که اين تير از جنس چوب و آهن است، پس اين تندي و تيزي و شتابي كه دارد، چگونه به وجود آمده است.

 

               زي تير نگه کرد و پر خويش بر او ديد            گفتا: « زکه ناليم که از ماست که بر ماست! ».

لغت: زي: به سوي

مصراع دوّم ضرب المثل شده است.

معني): به سوي تير نگاه کرد و پر خود را بر آن تير ديد و گفت نبايد از کسي ناراحت شد هر چه بر سرمان آمد از خودمان است.


 

خودآزمايي درس چهاردهم :

 کبوتر طوقدار ـ از ماست که بر ماست

1ـ محتواي هر يک از دو متن چه ارتباطي با عنوان فصل دارد؟

تعاون و دقّت در اعمال که نتيجه اش به خود انسان بر مي گردد دو مفهوم فرهنگي و اخلاقي و از نوع ادبيات تعليمي است که مي تواند خواننده را ارشاد کند.

 

 يک مورد از حذف شناسه ـ جز آن چه در توضيحات آمده است ـ در درس کبوتر طوقدار بيابيد.

هر يک خود را مي کوشيد ــــ مي کوشيدند.

 مقصود از عبارت « مرا نيز از عهده ي لوازم رياست بيرون بايد آمده است و مواجب سيادت را به ادا رسانيد» چيست؟

من نيز بايد حق آنان را به جا آورم و آنچه لازمه ي رياست است نسبت به آن ها انجام دهم و اسباب سرپرستي را به جا آورم.

 

 چرا مُطَّوقه پيشنهاد مي دهد که موش به جاي بريدن بندهاي او، ابتدا بندهاي دوستانش را ببرد؟

به خاطر اينکه موش با ديدن گرفتاري مُطَّوقه ساير دوستان او را نجات مي دهد و اظهار خستگي نمي کند در غير اين صورت اظهار خستگي مي کرد و ساير کبوتران در بند مي ماندند.

درس سيزدهم // پروانه بي پروا

      عطار نيشابور: از شاعران و عارفان بزرگ قرن ششم و خالق آثار بزرگي چون منطق الطير، الهي نامه، مصيبت نامه مختار نامه ( به شعر ) و تذكره الاوليا ( به نثر ) است. مطق الطير يا مقامات الطيور داستان پرندگاني است كه به قصد زيارت سيمرغ سرزمين خويش را ترك مي كند و پس از عبور هفت مرحله دشوار تنها سي مرغ از آن ها به مقصد مي رسد .

 

                          مضمون درس : عاشق حقيقي چون پروانه از آتش پروا ندارد

قالب : مثنوي بر وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن مانند مثنوي مولوي

                      يك شبي پروانگان جمع آمدند           در مضيفي طالب شمع آمدند

لغت: مضيف : ( اسم مكان ) جاي ضيافت

آرايه) پروانه: استعاره از عاشق / شمع :« استعاره از معشوق / شب، پروانه، جمع و شمع تناسب دارد .

معني) شبي پروانه ها در مكاني جمع شدند و در آن مجلس خواهان شمع شدند.

                       جمله مي گفتند: « مي بايد يكي              كو خبر آرد زمطلوب اندكي»

آرايه) مطلوب : استعاره از معشوق

معني) همه مي گفتند بايد يكي از ما برود و خبري از معشوق ( شمع ) بياورد .

                      شد يكي پروانه تا قصري ز دور              در فضاي قصر جست از شمع نور

آرايه) پروانه ، شمع ، نور تناسب دارند .

معني) يكي از پروانگان ( عاشقان ) رفت تا به قصري رسيد كه در فضاي آن قصر، نور شمع مي تابيد (نشاني از معشوق ديده مي شود )

 

                       بازگشت و دفتر خود باز كرد                 وصف او بر قدر فهم آغاز كرد

معني) وقتي كه بازگشت شروع كرد به شرح ديده ها و متناسب با درك خود شمع را توصيف كرد

                  ناقدي كو داشت در مجمع مهي                 گفت « او را نيست از شمع آگهي »

لغت) ناقد : سخن شناس ، عارف / مهي : بزرگي

معني) سخندان دانايي كه در آن جمع بزرگي و سروري داشت گفت اين پروانه از شمع شناختي ندارد .

                     شد يكي ديگر گذشت از نور در                خويش را بر شمع زد از دور در

معني) يكي ديگر از پروانگان در طلب شمع رفت و خود را از دور بر شمع زد

                         پر زنان در پرتو مطلوب شد               شمع غالب گشت و او مغلوب شد

آرايه) غالب و مغلوب : جناس اشتقاق

معني) اين پروانه در حالي كه پرواز مي كرد خود را به شمع زد و معشوق بر او غلبه كرد و آن پروانه توان مقاومت نداشت و برگشت .

 

                       بازگشت او نيز مشتي راز گفت            از وصال شمع شرحي باز گفت

معني) او برگشت و مقداري از اصرار معشوق را بيان كمرد و از رسيدن به شمع چيز هايي را شرح داد

       ناقدش گفت : « اين نشان نيست اي عزيز           همچو آن يك كي نشان داري تو نيز ؟ »

معني) سخندان دانا گفت « اين سخنان نشانه شناخت نيست تو نيز مانند پروانه ديگر از معشوق شناختي نداري »

             ديگري برخاست مي شد مست مست           پاي كوبان بر سر آتش نشست

دستور) مست مست : قيد است / پاي كوبان : قيد

آرايه) پاي كوبان بر سر آتش نشستن : كنايه است

معني) پروانه اي ديگر با سر مستي كامل برخاست و باشادي و نشاط خود را بر آتش شمع افكند

                   دست در كش كرد با آتش به هم           خويشتن گم كرد با او خوش به هم

لغت) كش : آغوش

آرايه) واج آرايي « ش»

معني) اين پروانه با آتش شمع دست در آغوش كرد و خود را به آتش افكند و با او در آميخت

                  چون گرفت آتش ز سر تا پاي او             سرخ شد چون آتشي اعضاي او

آرايه) سر ، پا و اعضاء : تناسب دارند

معني) وقتي آتش شمع سر تا پاي او را فرا گرفت تمام وجود او به رنگ آتش در آمد

                       ناقد ايشان چو ديد او را زدور             شمع با خود كرده هم رنگش زنور

معني) آن سخندان دانا وقتي از دور او را ديد كه با شمع هم آغوش شده و شمع او را به رنگ خود درآورده .... ( با بيت بعد موقوف المعاني است )

 

             گفت : « اين پروانه در كارست و بس            كس چه داند ؟ اين خبر دار است و بس »

معني) گفت : تنها اين پروانه كار آزموده است هيچ كس ديگر نمي داند تنها او خبر دارد و بس .

                         آن كه شد هم بي خبر هم بي اثر             از ميان جمله او دارد خبر

معني) آن كسي كه از خود بي خود شد و اثري از وجود او نماند تنها او از ميان ديگران به شناختي از معشوق دست يافته است

                    تا نگردي بي اثر از جسم  و جان           كي خبر يابي زجانان يك زمان

آرايه) جان و جانان : جناس / بيخبري و خبر : تضاد

معني) تا به جسم و جان توجه كني از معشوق هيچ خبري نخواهي يافت ( بايد از وجود خود بي خود شوي ) .


 

سخن تازه

در حوزه ادبيات غنايي غزل شو انگيز، طرب آميز و سرشار از عشق و حيات و حركت مولانا جايگاهي والا و ويژه دارد .

در غزل مولانا ، پيوستگي ژرف ترين و وسيع ترين معاني با تصاوير زيبا و بديع ، بر كشش و تاثير كلام مي افزايد و چشم ما را بر آتش افروخته در جان شاعر مي گشايد .

مضمون درس: دعوت به طراوت و تازگي و شگفتي روح و اين ارزش زندگي را در پيوستن به محبوب مي داند، محبوبي كه بي او هيچ كس آشنا و محرم حقيقت و كمال نمي شود .

 

هين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود                 وارهد از حد جهان بي حد و اندازه شود

لغت) هين : صوت آگاه باش

معني): آگاه باش تا سخن تازه بگويي تا تمام خلقت از آن تر و تازه شود . سخني كه از حد و مرز جهان مادي فراتر باشد و حد و مرز نداشته باشد

 

خاك سيه بر سر او كز دم تو تازه نشد               يا همگي رنگ شود يا همه آوازه شود

معني) كسي كه از دم ( عيسايي ) تو زنده و با طراوت نشود بدبخت است . چنين كسي يا دچار رنگ (زرق و برق و فريب ) مي شود يا دچار آوازه ( شهرت طلبي )

 

هر كه شُدت حلقه ي در ، زود برد حقه ي زر             خاصه كه در باز كني محرم دروازه شود

لغت) حقه زر : كيسه طلا و گنج

آرايه) حلقه و حقه : جناس دارد / حلقه ، در ، باز و دروازه : تناسب دارد

معني) هركس به تو متوسل شود به زودي به گنج دست خواهد يافت ( به همه چيز دسترسي مي يابد ) بخصوص كه تو او را بپذيري و محرم خود كني .

 

آب چه دانست كه او گوهر گوينده شود ؟             خاك چه دانست كه او غمزه ي غمازه شود؟

لغت)‌ غمزه : چشم بر هم زدن و اشاره ي معشوق / غمازه : سخن چيني و آشكار كردن

آرايه) آب و خاك و گوهر تناسب دارد / خاك علاوه بر جسم انسان مي تواند زمينه ساز طبيعت نيز باشد.

معني) آب چه مي دانست كه تبديل به گوهر گوينده « انسان » خواهد شد و آب و خاك ( عناصر سازنده ي وجود انسان) از كجا مي دانستند روزي گوهر گوينده ( نفس ناطقه ي انسان ) و غمزه ي غمازه (‌ نشان دهنده ي اسرار و رازهاي الهي ) مي شوند .

 

روي كسي سرخ نشد بي مدد لعل لبش           بي تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود

لغت) غازه : سرخاب ، رنگي كه بر روي مالند

آرايه) سرخ شدن روي : كنايه از شادابي / لعل لب : اضافه ي تشبيهي

معني) اگر اشاره و فرمان تو نباشد كسي شاداب و خوشبخت نخواهد شد و اگر بدون خواست تو به اندك شادي و توفيقي برسد واقعي نخواهد بود بلكه به خاطر ماليدن سرخاب است .

( به خاطر ماديات است نه به خاطر تو )

 

ناقه ي صالح چو زكه، زاد يقين گشت مرا               كوه پي مژده تو، اشتر جمازه شود

لغت) ناقه : شتر / جمازه : شتر تيز رو / تلميح به داستان معجزه ي حضرت صالح يعني بيرون آمدن بچه شتري از كوه براي قوم ثمود

معني) وقتي فرمان تو به كوه رسيد و ناقه ي صالح از آن بيرون آمد من يقين پيدا كردم كه اگر تو بخواهي مي تواني كوه را مانند شتر تيز رويي به حركت درآوري

 

راز نهان دار و خمش و رخمشي تلخ بود           آن چه جگر سوزه بود باز جگر سازه شود

آرايه) خمش يا خموش تخلص مولانا نيز هست ولي در اين بيت مد نظر نيست / سوزه و سازه : جناس دارد

معني) تو ساكت و راز دار باش هر چن خاموشي سخت و دشوار است آن چه را كه در درون پنهان كرده اي و تو را آزار مي دهد دوباره تو را زنده و به سامان خواهد كرد ( راز عشق با وجود درد آوريد، درمانگر است )


  

 آزمايي درس سيزدهم

1- با توجه به شعر«پروانه ي بي پروا » از ديدگاه ناقد داستان « شناخت » كدام پروانه كامل نيست، چرا؟

پروانه اول و دوم زيرا هيچ كدام به حالت بي خودي و بيهوشي نرسيدند و هنوز از هستي در آن ها اثري بود .

 

2- در بيت يازدهم شعر درس پروانه ي بي پروا، مرجع ضمير « او » در مصراع « خويشتن گم كرد با او خوش به هم » چه كسي است ؟

آتش و شمع

3- مضمون دو بيت زير ، از سعدي را با شعر « پروانه ي بي  پروا » مقايسه كنيد .

                اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز       كان سوخته را جان شد و آواز نيامد

                 اين مدعيان در طلبش بي خبرانند       آن را كه خبر شد  خبري باز نيامد

هر دو يك مضمون دارند يعني بايد عاشق خود را فدا كند و به مرحله بي خودي برسد كه در آن حال ديگر سخني و خبري از او به بيرون راه نميابد .

مرغ سحر مانند پروانه اول و دوم است ( ناپخته اند )

 

4- بيت « فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر        سخن نو آر كه نور را حلاوتي است دگر

با كدام بيت غزل درس ارتباط معنايي دارد ؟                                                                  ( فرخي )

بيت اول

5- در بيت آخر غزل ( سخن تازه ) ، در كدام كلمه ايهام ديده مي شود ؟

خُمَش ( به شرط آن كه تخلص مولانا باشد ) ايهام دارد : 1. تخلص مولوي  2. ساكت بودن

6- مقصود از بيت زير چيست ؟

روي كسي سرخ نشد بي مدد لعل لبت       بي تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود

زيبايي و رونق حقيقي از خداست و هر چه از غير او باشد موقتي و زود گذر است

درس دوازدهم//  اميـد ديـدار

  فخرالدين اسعدگرگاني: ازشاعران داستان سراي قرن پنجم هجري. ويس و رامين  اثر  غنايي ازاوست. كه اين داستان  بازمانده  يك  داستان كهن  عاشقا نه ي ايراني است. ساده و روان است و سرمشق شاعران ديگر بوده است.

مضمون درس: نامه ي ويس به رامين و فراخواندن انسان به اميدواري وتلاش وتحمل سختي ها

 

                چه خوش  روزي بود روز جدايي                    اگر با وي نباشد بي وفايي

معني) روزجدا شدن عاشق و معشوق خوب است به شرط آنكه بي وفايي و پيمان شكني با آن همراه نباشد.

 

                     اگرچه تلخ  باشد  فرقت  يار                   در او شيرين بود اميد ديدار

لغت) فرقت: جدايي

معني) هرچند جدايي و دوري يار، دردناك است ولي اميد و انتظار ديدن دوباره ي او شيرين است.

 

             خوش است اندوه تنهايي كشيدن                  اگر باشد اميد  باز  ديدن

معني) غم تنهايي را تحمل كردن خوب است اگراميد ديدار دوباره باشد.

 

              چه باشدگر خورم صدسال تيمار                  چو بينم دوست را يك روز ديدار

لغت)تيمار: غم اندوه

ديدار: چهره

معني)اگرصدسال غم و اندوه بخورم چيزي نيست، وقتي كه روزي بتوانم چهره ي دوست راببينم. 

 

                    اگريك روز با دلبرخوري نوش                كني تيمارصدساله فراموش

لغت)نوش: شيرين وگوارا

تيمار: غم و اندوه

معني) اگريك روزرا باخوشي و شيريني دركنارمعشوق باشي اندوه  صدساله را فراموش مي كني.

 

                           نه اي دل توكمي از باغباني               نه مهر تو كم است ازگلسِتاني

آرايه) دل تشخيص دارد.

معني) اي دل تو از باغبان كمترنيستي و عشق توكمتر از علاقه ي باغبان به باغش نيست.

 

                          نبيني باغبان چون گل بكارد             چه مايه غم خورد تا گل برآيد

معني) مگرنمي بيني باغبان وقتي گل مي كارد چقدرغم مي خوردتا گلش بيرون آيد

 

                به روز وشب بود بي خورد و بي خواب           گهي پيرايد او را گه دهد آب

لغت) پيرايد: پيراستن و پاك كردن

معني) شب و روز خواب و خوراك ندارد گاهي آن گُل را آب مي دهد وگاهي شاخ و برگ هاي اضافي آن را مي بُرد وآن را مي آرايد.

 

                            گهي ازبهر او خوابش رميده                گهي  از خار او دستش خليده

لغت)خليده:  مجروح شده

دستور)اوبه جاي آن:كاربرد ضميرجاندار براي غيرجاندار

آرايه)خار، دست و خليده تناسب دارد

معني) بخاطر گل گاهي خواب از او دور شده وگاهي خار به دستش فرورفته است

 

                               به اميدآن همه تيمار بيند                  كه تا روزي بر اوگل بار بيند

معني) اين غم و غصه ها را مي خورد به اميدآنكه روزي زحماتش نتجه دهد وگلي بدست آورد (باغبان رمزعاشق وگل رمزمعشوق است.)

 

                               نبيني آن كه دارد بلبلي را                كه از بانگش طرب خيزد دلي را

لغت) طرب:شادي و نشاط

بلبل: رمزمعشوق است.

معني) مگرنمي بيني كسي كه بلبلي را نگه مي دارد به اميد آنكه از صدايش دل ها نشاط يابند

 

                              دهد او را شب وروز آب و دانه                كند او را زعود و ساج خانه

لغت)عود: درختي كه چوبش خوشبوست

ساج: درختي باچوب مرغوب

معني) شب و روز به آن بلبل آب و دانه مي دهد و مواظبت مي كند و ازشاخه هاي خوب برايش خانه مي سازد.

 

                                  بدو باشد هميشه خرم وكَش               برآن اميدكه بانگي كند خوش

لغت)كش:شاداب وخوش

معني)آن فرد هميشه با آن بلبل شاد و خرم است به اميد آنكه آواز خوش بخواند

 

                               هميشه تابرآيد ماه وخورشيد             مرا باشد به وصل يار اميد

معني) تاماه و خورشيد درآسمان ظاهر مي شود (هميشه)من به وصال يار اميدوارم.

(آرايه: برآيد، ماه و خورشيد تناسب دارد.)

                                    مرا در دل درخت مهرباني              به چه ماند؟ به سرو بوستاني

آرايه)درخت مهرباني: اضافه تشبيهي

تشبيه مهر و عشق به سرو بوستاني

معني) مهر و محبت دردل من شبيه چيست؟ شبيه سرو بوستان

           

                     نه شاخش خشگ گردد روز سرما               نه برگش زرد گردد روز گرما

آرايه)سرما وگرما: تضاد

شاخ، خشگ، برگ و زرد تناسب دارد

معني)نه درسرما و سختي ها شاخه ي درخت عشق مي خشكد و نه درگرما بي رونق و زرد مي شود.

 

                           هميشه سبز و نغز وآبدار است            تو پنداري كه هرروزش بهار است

معني)اين درخت محبت هميشه سرسبز، نيكو و با طراوت است گويي كه درخت هميشه بهاراست.

 

                             تو را در دل درخت  مهرباني              به  چه ماند؟ به گلزار خزاني

آرايه)را: نشانه فك اضافه

درخت مهرباني: اضافه تشبيهي

تشبيه مهرباني به گلزار خزان ديده.

معني) درخت محبت در دل تو شبيه چيست؟ به باغ خزان ديده مي ماند.

                               برهنه گشته و بي بار مانده             گل و برگش برفته خار مانده

آرايه) بار.گل، برگ و خارتناسب دارد

گل، خار: تضاد

معني)درخت محبت خزان ديده ي تو بي برگ و بي ثمراست و صفا و رونقش از بين رفته وخارمانده.

 

                          منم چون شاخ تشنه دربهاران          تويي همچون هواي ابر و باران   

آرايه)دردومصراع تشبيه وجوددارد

معني)من چون درختي تشنه در بهار هستم و تو چون هواي ابري وباران زا كه من به تونيازمندمتازنده ام

 

                                نبرم ازتو اميد اي نگارين             كه تا ازمن نبرد جان شيرين

معني)اي يارزيبا ازتوقطع اميد نمي كنم تاوقتي كه جان شيرين درتن دارم

                   مرا تا عشق صبر از دل براندست            برين اميد جان من بماندست

آرايه)را: فك اضافه

معني) تاعشق صبراز دل من بيرون كرده جان من به اميد رسيدن به تو زنده مانده است

 

                     نسوزد جان من يك بار درتاب            كه اميدت زند گه گه براو آب

آرايه)مصراع  دوم تشخيص دارد

بيت حسن تعليل دارد

معني)چون اميد رسيدن به تو برآتش عشق من آب مي ريزد وآن را تسكين مي دهد جان من نسوخته و اگراين اميد نبود مي سوختم

 

                              گراميدم نماند واي جانم            كه بي اميد يك ساعت نمانم

معني)اگراميد وصال معشوق را نداشته باشم  واي برمن كه بتوانم بدون اميد حتي يك لحظه زنده بمانم.


 

                                                        آفتـاب وفـا

    خاقاني شرواني: ازشاعران برجسته ي قرن ششم ملقب به  (حسّان عجم )در سرودن قصايد شكوهمند و استوارشهرت دارد خاقاني درسرودن قصايد قطعه غزل و رباعي چيره دست و توانا ست. غزليات او برخلاف قصايدش ساده و روان است غزل آفتاب وفا كه حافظ درسرودن ( اي هدهد صبا به سبا مي فرستمت) ازآن تاثير پذيرفته ساده و روان است.

 

                           مضمون درس: پيام رساندن به معشوق واظهارعشق به او

 

              اي صبح دم ببين كه كجا مي فرستمت               نزديك آفتاب وفا مي فرستمت

لغت)صبح دم : درادبيات، بادصبا وصبحدم پيام رسان عاشق و معشوق هستند

آرايه)تشخيص درخطاب به صبح

آفتاب وفا: اضافه استعاري

آفتاب استعاره از معشوق.

معني)اي سپيده دم بيا تا ترا به نزد حضرت دوست مي فرستم (تا پيام مرا برساني)

                اين سربه مهرنامه بدان مهربان برسان           كس را خبرمكن كه كجا مي فرستمت

آرايه)مهر و مهربان: جناس شبه اشتقاق

معني) اين نامه سربسته را (كه حاوي عشق است) به آن يار مهربان برسان و به كسي اطلاع مده كه كجا مي فرستمت.

 

              توپرتو صفايي از آن بارگاه انس                 هم سوي بارگاه صفا مي فرستمت

آرايه)تشبيه صبح به پرتو صفا

بارگاه انس، استعاره ازسراي محبوب

معني) اي صبح تو درخشش و نوري هستي از سراي محبوب. من تو را به سوي همان بارگاه روانه مي كنم.

 

        بادصبا دروغ زن است وتو راستگويي             آن جا به رغم بادصبا مي فرستمت

لغت)به رغم: برخلاف ميل

بادصبا: بادسحرگاهي

آرايه)راست ودروغ تضاددارد

معني)اي صبح! بادصبا دروغگوست وتوصادقي برخلاف ميل بادصبا تورا به سراي محبوب  مي فرستم.

 

               زرين قبا زره زن از ابر سحرگهي            كان جا چو پيك بسته قبا مي فرستمت

آرايه)زره زن: زره بساز/بيت تشبيه دارد

معني)از ابرسحرگاهي زرهي براي قباي زرينت فراهم كن زيراتو را همچوپيك بسته قبا (آماده ومهيا)مي فرستم.

 

     دست هوا به رشته ي جان بر،گره زده است          نزدِگره گشاي هوا مي فرستمت

آرايه)دست هوا: اضافه ي استعاري

رشته ي جان: اضافه تشبيهي

معني) هوي وهوس  خود را به رشته ي جان گره زده است (اي صبح) تو را نزد گره گشاي عشق(خداي معشوق) مي فرستم كه مرا از بند هوي و هوس برهاند.

 

       جان يك نفس درنگ نداردگذشتني است          ورنه بدين شتاب چرا مي فرستمت

معني)جان و عمريك لحظه ماندني نيست و مي گذرد و به همين دليل ترا باشتاب به ديارمعشوق مي فرستم.

 

                    اين دردهاكه برخاقاني آمده است          يك يك نگركه بهردوا مي فرستمت

آرايه)درد و دوا: تضاددارد

بيت داراي آرايه تخلص است

معني)اين  دردهاي عشق كه دردل خاقاني قراردارد  همه را براي درمان به نزد معشوق مي فرستم.


 

 خودآزمايي  درس دوازدهم

 

1- درمصراع (تورا در دل درخت مهرباني ) مقصود از(تو) كيست

رامين

2- منظورشاعرازمصراع دوم بيت زيرچيست؟

نسوزد جان من يك باره درتاب                    كه اميدت زندگه گه براوآب

اميدبه وصال تو، زندگي وحيات را به من بازمي گرداند

3- چراشعر اميدديدارجزء ادبيات غنايي است؟

زيرا حاوي عواطف و احساسات دروني است و سخن از وفا و اميد و مهر است

4- درشعر(آفتاب وفا) منظور از(نامه ي سر به مهر)چيست؟

اسرارعشق

5- درشعر(آفتاب وفا)چرا صبح دم پيك شاعراست؟

برخلاف باد صباي دروغگو، صبح دم صادق و راز دار است

6- بيت زير ازحافظ باكدام بيت از شعرآفتاب وفا ارتباط دارد؟آن ها را باهم مقايسه كنيد.

        اي هدهد صبا به سبا مي فرستمت            بنگركه ازكجا به كجا مي فرستمت      

بابيت اول

حافظ بادصباراپيك خود نمود.خاقاني بادصبا را دروغگو مي داند و از صبحدم به عنوان پيك بهره مي گيرد. شعرحافظ از اضافه تشبيهي و تلميح و ايهام تناسب بهره گرفته ولي بيت خاقاني تشخيص و استعاره دارد-رديف وقافيه در هردو يكسان است و هردو از ببين و بنگربراي تاكيد به باد صبا و صبح دم استفاده كرده اند و حافظ اين مضمون را ازخاقاني گرفته است پس فضل تقدم با خاقاني است ولي بيت حافظ هنرمندانه تر است.

درس يازدهم // ققنـوس

    خانم سيلويا تانزد وارنر: شاعر و رمان نويس انگليسي متولد 1893، اولين كتاب شعر او با عنوان چفته (داربست، درخت) در سال 1925 به چاپ رسيد.

او در آثارش به دنبال علوم ماوراي طبيعت و موضوعات اسرار آميز است.

 

مضمون درس:  ققنوس نماد هويّت و موجوديت يك ملّت است كه بازيچه ي هوس ها و اميال ديگران قرار مي گيرد و سرانجام باعث نابودي هوس رانان مي شود.

 

واژگان و توضيحات

 

ققنوس: مرغي افسانه اي كه وقتي عمرش به پايان مي رسد به روي هيزم مي نشيند و بال  به هم مي زند تا آتش ايجاد شود و مي سوزد.

كابوس: احساس خفگي كه در خواب به انسان دست مي دهد.       

شهبال: بال بزرگ                                                 

سپيده سار: روشن                                              

لرد: لقبي كه نشانه ي بزرگي است.                          

خوش الحان: خوش آواز                                     

متمادي: پشت سر هم                                     

منقرض: از بين رفته                                              

شجره نامه: شب نامه

بهجت انگيز: شادي بخش

موّقر: با وقار، متين

اوصيا: بازماندگان

اعانه: ياري كردن

شيلينگ: پول انگليسي معادل 1-20 ليره ي استرلينگ

عود: چوب درختي خوشبو

اخگر پاره هاي زرين: جرقه هاي طلايي آتش                                                    

شرير: بسيار شرور

صفير كشان: فرياد كشان

تعبيه كردن: آماده كردن

طير: پرنده

لمحه: زمان بسيار كم

سيال: جاري


 

چشم به راه

                                        

     رابيندرانات تاگور:(1941-1861)شاعر بزرگ و پر آوازه ي هند، سروده هاي او سرشار از نكته هاي لطيف وبديع وتأمل برانگيزند و با فرهنگ ما پيوندي نزديك دارند.
اين درس از مجموعه ي« ماه نو و مرغان آواره » انتخاب شده است.

 

                ‌‌‌‌«  مضمون درس: خدا شناسي و مناجات و عرفان»

 

لغات) سخره: مسخره كردن

مكافات: مجازات

 فانوس: چراغ

 كاريز: قنات

* خدايا/آنان كه همه چيز دارند/مگر تو را /به سخره مي گيرند/آنان را/كه هيچ ندارند/مگر تو را:

معني)  خداوندا كساني كه جز تو همه چيز دارند مسخره مي كنند كساني را كه جز تو كسي ندارند.

* هر كودكي / بااين پيام/به دنيا مي آيد/كه خدا / هنوز/ ازانسان نوميد نيست

معني)  هر انساني با اين پيام زاده مي شود كه خداوند هنوز از انسان نااميد و مأيوس نشده است.

* خدا به انسان مي گويد:/شفاعت مي دهم/از اين رو كه آسيبت مي رسانم /دوستت دارم/از اين رو كه مكافات مي كنم:

معني) خدا به انسان مي گويد از سر دوستي به تو آسيب مي رسانم وشفايت مي دهم بلا بر سرت مي آورم چون دوستت دارم(درد و درمان هر دو از خداست).

 

آنان كه فانوسشان را/بر پشت مي برند/سايه هاشان پيش پايشان مي افتد

معني) كساني كه به ديگران نور وبهره نمي دهند و خيرشان به كسي نمي رسد اول خود گرفتار تاريكي مي شوند نيز آنان كه حقيقت را انكار مي كنند خود دچار گمراهي مي شوند.

 

* ماه روشني اش را /درسراسر آسمان/مي پراكند/و لكه هاي سياهش را براي خود نگه مي دارد

معني) آنان كه نور و روشني به ديگران مي دهند (اهل ايثارند)رنج و بلا را براي خود نگه ميدارند.

* كاريز خوش دارد خيال كند/كه رودها/تنها براي اين هستند/كه به او آب برسانند.

معني) انسان هاي سودجو گمان مي كنندكه همه چيز براي آنها خلق شده است.

* خدا /نه براي خورشيد/و نه براي زمين/بلكه براي گل هايي كه برايمان مي فرستد/چشم به راه پاسخ است.

معني) خداوند در قبال مهر ومحبت هايي كه به ما مي كند منتظر شكر و سپاس ماست.

 


                                                      بياموزيم

نماد:آن است كه كلمه اي به جز معني اصلي اش، نشانه و مظهر معاني ديگري قرار گيرد. مثلاًُ ققنوس نماد هويت يك ملت است. دريافت معني همه ي نمادها ساده نيست. برخي بافت ابهام آميز دارند و با تلاش وتفكّر مي توان آنها را تحليل ومعني كرد.

                                       

خودآزمايي

1- هدف آقاي پولدرو از تعويض ققنوس داستان با يك ققنوس جوانتر چه بود؟

جواب)درآمد بيشتر

2- سه عنصر داستان زاويه ي ديد،درون مايه و اوج را در داستان ققنوس بررسي كنيد؟

زاويه ي ديد: داناي كل  

درون مايه: طمع و حرص  

اوج داستان: آتش گرفتن ققنوس

3- ققنوس در ابيات زير كه از منطق الطير عطار است با ققنوس درس مقايسه كنيد؟

هست ققنوس طرفه ي مرغي دلستان          موضع اين مرغ در هندوستان           

سخت منقاري عجب دارد دراز                     همچو ني در وي بسي سوراخ باز

قرب صد سوراخ در منقار اوست                  نيست جفتش، طاق بودن كار اوست

هست در هر ثقه(سوراخ)آوازي ديگر           زير آواز او رازي است

جواب)در درس جاي ققنوس عربستان است، در دسترس نيست و نماد هويّت ملي است در منطق الطير جايش هندوستان است، در دسترس نيست و آوازهاي مختلفي دارد.

4- بيت مشهور « هر كه در اين بزم مقًرب تر است          جام بلا بيشترش مي دهند»

با كدام بخش از شعر« تا گور» ارتباط معنايي دارد؟

جواب)دوستت دارم / از اين رو كه مكافات مي كنم.

5-تا گور در اين بخش از شعر خود: « آنان كه فانوسشان را بر پشت مي برند، سايه هاشان پيش پايشان مي افتد» چه كساني را در نظر دارد؟

جواب)كساني كه نفعشان به ديگري نمي رسد.

درس دهم// ترانه ي من

                                                              ترانه ي من

   ويليام شكسپير : (1616-1564م 0) شاعر و نمايش نامه نويس معروف انگلستان و جهان خالق آثاري چون : هملت، مكبث، اتللو وليرشا (كه همه نمايش نامه است) .

غزلواره: سروده هاي كوتاهي كه مضمون آن بيشتر عشق، ستايش جواني و مسأئل اخلاقي است داراي زبان روان و ساده با تصاوير زيبا و بديع .

 

                        مضمون درس : ستايش جواني وعمر و توصيف قدرت و شاعري خود 

لغات)

 فرجام: نهايت ، سرانجام

 خسوف : پنهان شدن و قرار گرفتن زمين ميان ماه وخورشيد

 كژخيم: بدرفتار

 موهبت: بخشش

 فرٌه : شكوه

 زنهار: امان وپناه

 دهر:روزگار

آرايه) عمر به امواج و پايان عمر به شنزار ساحل تشبيه شده است

 شخصيت بخشي به ولادت

 خسوف: استعاره ازحوادث ناگوار

 گوهر نادر استعاره ازجواني و عمر

 داس دروگر وقت : اضافه ي تشبيهي

 دست جفا پيشه دهد : اضافه ي استعاري

 همانند امواج كه به شنزار ساحل راه مي جويند ، دقايق عمر ما نيزبه سوي فرجام خويش مي شتابد :

معني):  لحظات عمربه سوي پايان خود مي روند همانند موج ها كه به كناره ساحل مي روند.

  دقيقه ها به يكديگر جاي مي سپارند ودر كشاكشي پياپي ازهم پيشي مي جويند.

معني) لحظات عمر جاي خودرابه ديگري مي دهند و از هم ديگر سبقت مي گيرند .

 ولادت كه روزگاري ازگوهر نور بود، به سوي بلوغ مي خزد وآنگاه كه تاج برسرش نهادند ، خسوفهاي كژخيم شكوهش را به ستيز برمي خيزند:

معني) ولادت وكودكي كه ازنور وپاكي بود به بلوغ نزديك مي شود و آنگاه قدرت و نيرو مي يابد حوادث ناگوار شكوه جواني راتهديد مي كنند .

 زمان كه بخشنده بود موهبت هاي خويش را تباه مي سازد. آري زمان فرّه جواني را مي پژمرد.

معني) روزگار بخشنده، بخشش هاي خود را از بين مي برد. آري روزگار شكوه جواني را پژمرده مي كند.

 بر ابروان زيبا شيارهاي موازي درمي افكند وگوهرهاي نادر طبيعت رادركام مي كشد :

معني) گذشت روزگار زيباي جواني را پرچين وچروك مي كند وجواني وجلوه هاي زيبا را درخود فرو مي برد .

 

 ازگزند دانست دروگر وقت هيچ رويانده را زنهار نيست، مگر ترانه ي من كه در روزگار نامده برجاي مي ماند، تا به ناخواست ، دست جفا پيشه ي دهر ، ارج تو را مي ستاد :

معني) هيچ موجود زنده اي از آسيب زمان در امان نيست مگر شعر من كه  درآينده برجاي مي ماند تا برخلاف خواست روزگار ،‌درآينده بزرگ تري ستايش كند.

 

                                                              سه پرسش 

 لئون تولستوي : در سال 1282 درمسكو متولد شد و پس از 82 سال درهمان جا چشم ازجهان فرو بست. از آثار او مي توان به جنگ و صلح، آناكارنينا و رستاخيز اشاره كرد.

 

     مضمون درس : درون مايه ي (سه پرسش) دعوت به نيكي ودرستي است 

لغات)

 تزار: عنوان پادشاهان روسيه

 چاووش: پيشرو لشكر، آواز دهنده

 رايزنان: مشاوران

 كشيشان: روحانيان مسيحي

راهب : عابد مسيحي

 ژنده : كهنه

 باغچه مي بست: باغچه درست مي كرد

 كرت: تقسيم زمين به قسمتهاي مساوي

چنبر: حلقه

 ضبط دارايي: مصادره كردن اموال

 چمباتمه : نشستن روي پا و بغل كردن زانو .

 


 

 

                  خودآزمايي

1-    چرا شاعر ولادت را ازگوهر نور مي داند؟

 به خاط پاكي وبي گناهي انسان درهنگام ولادت ونزديكتر بودن به خدا .

2-  درشعر (ترانه من ) مقصود از تاج وموهبت چيست؟

 جواني

3-   درمصراع پاياني شعر( ترانه من ) مرجع ضمير(تو) چه كسي است ؟

شعر شاعر ونوع انساني .

4-  مقصود تزار ازطرح پرسشها چه بود ؟

راه موفقيت وكاميابي رابيابد .

5-  تزار پاسخ وپرسشهاي خود را چگونه ازراهب دريافت كرد ؟

از شيوه رفتار وعمل راهب پاسخ هاي خودراگرفت.

6-  پاسخ شما به پرسش سوم تزار چيست؟

نيكي كردن درحق ديگران .

درس نهم// تپّـه ی بـرهـانی

این درس خاطرات رزمنده ی جانبازی است به نام حمید رضا طالقانی.

مضمون درس: درباره ی جبهه و جنگ که با زبانی شیرین و مؤثر بیان شده است

واژگان و توضیخات:

مضطرب: نگران و پریشان     

پایمردی: مقاومت

گاه گدار : گاه گاه                   

کلان: بزرگ

چفیه: دستمال بزرگ که رزمندگان بر گردن می بستند    

ترحّم آمیز: از روی مهربانی و رحم

شقیقه: گیج گاه، قسمت فوقانی خارجی استخوان سر    

گرگ و میش: آغاز صبح که تاریکی و روشنی با هم آمیخته است

زاید الوصف: بیش از حد توصیف   

 بهت زده: متعجّب

تناول کردن: خوردن                   

محور: جبهه

باغ نگاه: اضافه تشبیهی

 میوه خورشید: استعاره از نور، عاطفه و معنویت

معنی): آفتاب در مقایسه با رونق نگاه تو ارزشی ندارد و آبشار نمونه ای از خشم آرمیده ی تست هر چند چشم تو بینایی ندارد اما هنوز می توان از نور معنوی تو، عاطفه و معنویت را درک کرد.

 

بـاغ نگـاه

     شعر از علیرضا قزوه در توصیف جانبازی است که چشمان خود را در راه ایمان و اعتقادش به درگاه خداوند تقدیم داشته و بیانگر پایداری ها و ایثارگری ها جانبازان است.

 

* صبح دو مرغ رها/ بی صدا/ صحن دو چشمان تو را ترک کرد/ شب دو صف از یاکریم/ بال به بال نسیم/ از لب دیوار دلت/ پرکشید

صحن: میان خانه/

 یا کریم: پرنده ای شبیه کبوتر

آرایه) دو مرغ رها: استعاره از روشنایی دو چشم

 صحن دو چشم: اضافه ی تشبیهی

 یا کریم: استعاره از بینایی جانباز

 لب دیوار دل: مقصود چشم است

 بال نسیم: اضافه ی استعاری

صبح و شب: اشاره به سفیدی و سیاهی چشم

معني): هنگام صبح (نور چشم تو) مانند دو مرغ آزاد بدون صحبتی و به آرامی خانه ی چشمان تو را ترک کرد. در تاریکی شب دو دسته از کبوتران (روشنایی چشم) با حرکت نسیم به راه افتادند و از چشمان تو پر کشیدند.

 

 * آفتاب/ خار و خس مزرعه ی چشم تو / آبشار/ موج فرو خفته ای از خشم تو/ می شود از باغ نگاهت هنوز/ یک سبد از میوه ی خورشید/ چید

 

لغات) فرو خفته: آرمیده

آرایه) مزرعه چشم: اضافه تشبیهی/ تشبیه آفتاب به خار و خس و آبشار به موج فرو خفته/ باغ نگاه: اضافه تشبیهی / میوه ی خورشید: استعاره از نور، عاطفه و معنویت

معنی) آفتاب در مقایسه با رونق نگاه تو ارزشی ندارد و آبشار نمونه ای از خشم آرمیده تست هر چند چشم تو بینایی ندارد اما هنوز می توان از نور معنوی تو، عاطفه و معنویت را درک کرد.


 

 

خودآزمایی درس نهم

1- با توجه به خاطره ی « تپّه برهانی»، روحیّات نوجوانان رزمنده را بیان کنید.

ايثار گر، شاد و با نشاط، مقاوم

2- از نظر نویسنده ماشاء الله چه خصوصیّات اخلاقی داشت؟

مستقل و متکی به نفس، امیدوار، مصمّم

3- در باره ی این اصطلاحات توضیح دهید.

پاتک: ضدّ حمله     

 انهدام نیرو: عملیات برای نابود کردن نیروی دشمن   

عمل کردن: حمله و انفجار

4- از دو سطر پایانی درس تپّه برهانی چه نتیجه ای می گیریم؟

مقاومت و شکیبایي در شرایط بحرانی

5- شاعر روشنایی چشم جانباز را به چه چیزهایی تشبیه کرده است؟

دو مرغ رها، دو صف یاکریم

6- چرا شاعر آفتاب را خار و خس چشم جانباز می داند؟

نور آفتاب را در مقابل چشم جانباز بی ارزش و کم اهمیّت دانسته است.

7- منظور از «یک سبد میوه ی خورشید» چیست؟

نور معنوی و روحانی

درس هشتم// خون خورشيد

   يکي از جلوه گاه هاي ادبيات پايداري، ادبيات عاشورايي است و کربلا صفحه ي ايستادگي، پاکبازي و دفاع از آرمان هاي مقدس است.

   «پرويز خرسند» نويسنده ي معاصر، نوشته هايش بيشتر درباره ي عاشورا است، از آثار او مي توان به « برزيگران دشت خون» ، «آنجا که حق پيروز است» و «مرثيه اي که ناسروده ماند» اشاره کرد درس خون خورشيد برگرفته است از کتاب «آن جا که حق پيروز است».

 

مضمون درس : عاشورا و کربلا

واژه نامه و توضيحات:

شيهه: صداي اسب                انس بن حارث: از صحابه و ياران حضرت رسول

سوسو: نور کم                       مشعر: محل انجام مناسک حج

ناگسستني: پاره نشدني        عرفات: محلي در نزديکي مکه که حجاج روز نهم ذي الحجّه در آنجا توقّف مي کنند.

رسوخ مي کرد: نفوذ مي کرد                    تأنّي: آرامش

تأثر آميز: آميخته با اندوه                        برومند: رشيد و توانا

اشاعه: فاش کردن                                    آخته: از غلاف کشيده

کاروان سالار: بزرگ و رئيس کاروان          برفگون: سفيد

نافذ: گيرا

آرايه) دامن گستردن شب، خزيدن نسيم: همه شخصيت بخشي دارند

 سقف آسمان: اضافه

 چشم ماه: اضافه استعاري

 پرده ي شب: اضافه تشبيهي

 بذر محبت: اضافه تشبيهي  

رنگ غم: اضافه تشبيهي

 خورشيد فروزان حق: استعاره از امام حسين (ع)


 

بانـگ جـرس

   حميد سبزواري: (متولد 1304 سبزوار) از شاعران انقلاب اسلامي، از آثار او مي توان به «سرود درد» و «سرود سپيد» اشاره کرد.

مضمون درس: پيوند ميان انقلاب اسلامي ايران و پايداري مردم فلسطين و جهاد با بيگانگان .

قالب و قافيه: شعر بانگ جرس در قالب  مثنوي است و هر بيت قافيه اي جداگانه دارد.

وقت است تا برگ سفر بر باره بنديم           دل بر عبور از سدّ خار و خاره بنديم

لغاتبرگزاد و توشه سفربارهاسبخارهسنگ سخت           

دستور) فعل در مصراع دوم درپل بستن بر چيزي است.

آرايه) در مصراع اول کنايه و در مصراع دوم جناس ناص افزايشي (خار و خاره)

معني) هنگام آن رسيده است که آماده سفر شويم و عزم کنيم تا از تمام مشکلات و موانع سفر عبور کنيم.

                  از هر کران بانگ رحيل آيد به گوشم            بانگ از جرس برخاست واي من خموشم

لغات) کران: کناره، جانب /  رحيل: کوچ، سفر / جرس: زنگ/

دستور) بانگ رحيل: ترکيب اضافي/ من: نقش متممي دارد.

آرايه) بانگ، رحيل، گوش، جرس و خموش تناسب دارند.

معني) از هر جانب فرياد کوچ و سفر کردن به گوش مي رسد، زنگ کاروان به صدا در آمده است و واي بر من که هنوز حرکت نکرده ام.

 

                       دريا دلان راه سفر در پيش دارند         پا در رکاب راهوار خويش دارند

لغات) دريادل: نترس، شجاع/ راهور: تندرو/

آرايه) پا در رکاب داشتن کنايه از آماده ي تاختن

معني) رزمندگان دلير سفر را آغاز کردند، پا در رکاب اسب نهاده و آماده ي هجوم و تاختن هستند

                     گاه سفر آمد برادر ره دراز است           پروا مکن بشتاب همّت چاره ساز است

لغات) پروا: ترس / همّت: کوشش/

دستور) برادر: منادا

معني) هنگام سفر اي برادر راه طولاني است ترديد نکن بشتاب که کوشش و تلاش کار ساز است.

                    گاه سفر شد باره بر دامن برانيم             تا بوسه گاه وادي ايمن برانيم

لغات) دامن: دامنه ي کوه و بيابان/ وادي اَيمن: صحرا و بياباني در کنار کوه طور که نداي خداوند در آنجا به موسي رسيد

آرايه) وادي ايمن: استعاره از فلسطين

معني) وقت سفر است بايد اسب بتازانيم تا سرزمين فلسطين که شايسته ي زيارت است پيش برويم.

                وادي پر از فرعونيان و قبطيان است          موسي جلودار است و نيل اندر ميان است

لغات) قبطيان: از اقوام کهن مصري/ موسي: پيامبر بني اسرائيل/ نيل: رودي در مصر

آرايهفرعونيان و قبطيان: استعاره از صهيونيست ها/ موسي: استعاره از امام خميني/ نيل: دشواري راه

معني) سرزمين فلسطين پر است از صهيونيست هاي اشغالگر، امام خميني هم چون موسي راهنما است و دشواريهاي فراواني بر سر راه قرار دارد.

 

             تنگ است ما راخانه تنگ است اي برادر         بر جاي ما بيگانه ننگ است اي برادر

آرايه) تنگ و ننگ: جناس ناقص/

معني) به خاطر اشغالِ دشمن، اين خانه بر ما  تنگ و ملال آور شده و ننگ است که بيگانه اي بر جاي ما نشسته باشد.

 

            فرمان رسيد اين خانه از دشمن بگيريد           تخت و نگين از دست اهريمن بگيريد

لغات) اهريمنديو و شيطان

آرايه) تلميح به داستان حضرت سليمان و ديوي که انگشتري آن حضرت را ربود و بر تخت وي نشست.

اهريمن: استعاره از اسرائيل

از امام دستور رسيده است که آن سرزمين(قدس) را از دست دشمن آزاد کنيد و صهيونيست ها  را از آنجا بيرون کنيد.

 

                   يعني کليم آهنگ جان سامري کرد            اي ياوران بايد ولي را ياوري کرد

لغات) کليم: حضرت موسي / آهنگ: قصد / سامري: پس از رفتن حضرت موسي به کوه طور، مردي به نام سامري گوساله اي از طلا ساخت و مردم را به پرستش آن فراخواند. بعد از بازگشت، حضرت موسي آن را تکه تکه کرد. (تلميح)

معني) موسي (حضرت امام) قصد نابودي سامري (اسرائيل) را دارد اي همرزمان بايد رهبر را ياري کنيم.

                   حکم جلودار است بر هامون بتازيد           هامون اگر دريا شود از خون بتازيد

لغات) جلو دار: رهبر / هامون: صحرا/

آرايه) هامون و صحرا: تضاد

معني) حکم رهبر است که بر سرزمين دشمن حمله بريد و اگر آن دشت دريايي از خون شود باز پيش برويد

           فرض است فرمان بردن از حکم جلودار           گر تيغ باردگو ببارد نيست دشوار

لغاتفرض: واجب

معني) اطاعت از حکم رهبر واجب است حتي اگر شمشير و نيزه ببارد مبارزه دشوار نيست بايد جنگيد.

                     جانان من برخيز و آهنگ سفر کن           گر تيغ بارد گو ببارد جان سپر کن

معني) اي عزيزم بر خيز و عزم سفر کن اگر شمشير و نيزه ببارد از جان مايه بگذار و بجنگ

                        جانان من برخيز بر جولان برانيم           زان جا به جولان تا خط لبنان برانيم

لغات) جولان: قسمتي از بلندي هاي کشور سوريه، شتابان

آرايه) جولان با دو معني داراي جناس تام است.

معني) اي دوست من بلند شو تا به سوي بلندي هاي جولان حرکت کنيم و از آنجا تا حد لبنان شتابان برويم.

 

             آن جا که هر سو صد شهيد خفته دارد           آن جا که هر کويش غمي بنهفته دارد

معني) آن سرزمين که در هر طرفش صد شهيد در خاک خفته است و هر کوچه و محلّه اش غم و دردي پنهان در خود دارد.

 

                    جانان من اندوه لبنان کشت ما را              بشکست داغ دير ياسين پشت ما را

لغات) دير ياسين: روستايي در فلسطين اشغالي

معني) اندوه لبنان ما را کشت و کشتار مردم دير ياسين از شدّت غم و غصّه کمر ما را شکست.

             بايد به مژگان رُفت گَرد از طُور سينين            بايد به سينه رَفت زين جا تا فلسطين

لغات) طُور سينين: کوه سينا

آرايه) رُفت و رَفت: جناس ناقص

معني) بايد از سرزمين فلسطين محافظت کرد گردش را با مژه جارو کرد و سينه خيز تا فلسطين (اگر نياز باشد) برويم.

 

             جانان من برخيز و بشنو بانگ چاووش           آنک امام ما عَلَم بگرفته بر دوش

لغات) چاووش: پيشرو لشکر / آنک: اکنون / علم بر دوش گرفتن: آماده براي حرکت

معني) عزيز من بلند شو و بانگ سالار لشکر را بشنو اکنون امام ما پرچم بر دوش آماده حرکت به سوي دشمن است.

                 تکبير زن لبيک گو بنشين به رهوار           مقصد ديار قدس همپاي جلودار

معني) الله اکبر گويان و لبيک گويان بر اسب تندرو سوار شو و همراه امام به سوي ديار قدس حرکت کن.

خود آزمايي درس هشتم

1- دو نمونه از توصيف هاي چشمگير درس «خون خورشيد» را پيدا کنيد.

     الف ـ نسيمي آهسته و آرام به روي سينه اش مي خزيد

      ب ـ سوسوي چند مشعل پرده ي سياه شب را مي دريد و پيش مي رفت.

2- آيا مي توان شعر« بانگ جرس» را نوعي حماسه دانست؟ چرا؟

بله، زيرا برخي از ويژگي هاي حماسه را دارد از جمله: شرح دلاوري ها، شجاعت ها، ملي بودن و زبان و لحن حماسي.

 

3- در بيت زير، منظور شاعر از فرعونيان و قبطيان و موسي (ع) چيست؟

وادي پر از فرعونيان و قبطيان است    موسي جلودار است و نيل اندر ميان است

فرعونيان و قبطيان: صهيونيست ها      /    موسي (ع): حضرت امام خميني (ره)

4- دو چهره ي ايثارگر کربلا (پير و جوان) را در دو بند معرّفي کنيد.

- حبيب ابن مظاهر: از ياران امام حسين (ع) در روز عاشورا شهيد شد از کساني بود که براي امام حسين نامه نوشتند و امام را به کوفه خواندند و از کساني بود که بر سر پيمان خود ماند.

- حضرت قاسم فرزند امام حسن (ع): که در روز عاشورا به شهادت مي رسد و او مرگ را از عسل شيرين تر مي داند.

 

5- دو نمونه از آرايه ي ادبي در درس را نشان دهيد.

جناس: جانان من برخيز بر جولان برانيم                زان جا به جولان تا خط لبنان برانيم

تلميح: فرمان رسيد اين خانه از دشمن بگيريد      تخت و نگين از دست اهريمن بگيريد

درس هفتم//(بیهقی و هنر نویسندگی او)

    دکتر غلامحسین یوسفی: (1369ـ 1306 هـ ش) مترجم و نویسنده ی توانای معاصراز جمله آثار او می توان به «چشمه روشن»، «دیداری با اهل قلم» ، «برگ هایی در آغوش باد»، «کاغذ زر»، «تصحیح قابوس نامه» و « بوستان» و « گلستان» اشاره کرد.

                            مضمون درس: این درس بررسی و تحلیلی است از تاریخ بیهقی

واژگان

رُمان: داستان بلند                                          

منش: خلق و خوی                                          

سجایا: جمع سجیه، عادت پسندیده               

خصایل: خصلت ها ، ويژگي ها                                         

حشمت: جاه و مقام                                         

شرارت: بدخویی                                           

تضریب: دو به هم زنی                                  

امام زاده: بزرگ زاده                                    

محتشم: دارای مقام                                     

زعارت: بد خلقی                                           

لت زدن: سیلی زدن                                      

اَلَم: درد                                                          

از خلال سطور: در میان سطرها                     

حسنک وزیر: وزیر محمود که در زمان سلطان مسعود بر دار زده شد  

به اقتضای حال: مطابق حال                        

اطناب: درازه گویی                                          

دراعه : بالا پوش                                              

 امیر علی قریب: کسی که سلطان محمد را خلع کرد

خَلَق گونه: کهنه، فرسوده                                  

ردا: لباسی که بر روی لباسهای دیگر پوشند      

دستار: عمامه                                                      

مالیده: مرتب، نیم دار و مستعمل    

تاریخ پایه: تاریخ اساسی و مادر

تنگی نفقه: کمی مخارج

دلش بپیچید: دلش سوخت

مَکرُمت: بزرگی

بو سهل: محمد بن حسن زوزنی، ادیب بزرگ و مسؤول امور لشکری سلطان مسعود

می ژکید: غُرغُر کردن

مشحون: پر ، سرشار

محاورات: گفت و گو ها

پیکان: فرستادگان

مشتی رند: عده ای بی سر و پا

سیم: پول نقره

خبه: خفه

عنانِ قلم: افسار و اختیار قلم

حبری رنگ: کبود رنگ

جبّه: لباس گشاد و بلند            ایجاز: مختصر گویی            غدّار: حیله گر و بی وفا

 حُسن تألیف: پیوند مناسب اجزای سخن        مستلزم: لازم دارنده        موزه ی میکائیلی: نوعی کفش

 

دستور) و لا تبدیلَ لخلق الله: جمله ی معترضه و تضمین / « ی» در خشم گرفتی ولت زدی و ...: نشانه ی استمراری است/ اگر کرد، دید و چشید: جمله ی معترضه

آرایه) نیک از جای بشد: کنایه از عصبانی شدن/ عنان قلم: اضافه ی استعاری

* اين بوسهل مردی امام زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود اما شرارت و زعارتی در طبع وی مؤکد شده ـ و لا تبدیل لِخلقِ الله ـ و با آن شرارت، دل سوزی نداشت و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبّار، بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لت زدی و فرو گرفتی،

معنی) ابن بو سهل انسانی بزرگ زاده و دارای مقام بود، دارای فضل و ادب بود، بدخویی و تند مزاجی در ذات او جای گرفته و تثبیت شده بود ـ و آفرینش خدا تغییر پذیر نیست ـ و با وجود آن بدخویی، اهل دلسوزی نبود و همیشه منتظر بود تا پادشاه بزرگ و قدرتمندی، بر زیر دست خود خشم می گرفت و او را کتک می زد و عزل می کرد.

 

* این مرد از کرانه بجستی و تضریب کردی و اَلَمی بزرگ بدین چاکر رسانیدی و آن گاه لاف زدی که فلان را من فرو گرفتم.

معنی) این بوسهل از گوشه ای بر می خواست و فرصتی پیدا می کرد و دوبه هم زنی می کرد و درد بزرگی به آن زیر دست می رساند و سپس لاف می زد که  آن چاکر را من برکنار کردم.

 

* حسن پیدا آمد، بی بند؛ جُبّه ای داشت حبری رنگ با سیاه می زد، خَلَق گونه و درّاعه و ردایی سخت پاکیزه و دستاری نیشابوری مالیده و موزه ی میکائیلی نو در پای و موی سرمالیده، زیر دستار پوشیده کرده اندک مایه پیدا می بود.

معنی) حسنک از دور نمایان شد در حالی که دست و پا بسته نبود، لباسی داشت کبود رنگ که به سیاه نزدیک بود کهنه و فرسوده، بالاپوش و جامه ای بلند بسیار پاکیزه (بر روی آن پوشیده بود) عمامه ای به شیوه ی نیشابوریان (یا از جنس پارچه ی نیشابوری) بر سرش، که نیم دار و مستعمل بود. کفشی در پا داشت و موی سرش مرتّب بود در زیر عمامه و مقداری از موهایش از زیر عمامه دیده می شد.

 

* چون حسنک بیامد، خواجه بر پای خاست. چون او این مَکرمُت بکرد، همه ـ اگر خواستند یا نه ـ بر پای خاستند. بو سهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت؛ برخاست، نه تمام و بر خویشتن می ژکید. احمد او را گفت: در همه ي کارها ناتمامی؛ وی نیک از جای بشد.

معنی) وقتی حسنک وارد شد، خواجه احمد میمندی به احترام او بلند شد، وقتی او این بزرگی و احترام را به جای آورد، همه ـ خواه نا خواه ـ بلند شدند. بو سهل نتوانست خشم خود را نگه دارد، برخاست نیمه تمام و زیر لب غرغر و شکایت می کرد. خواجه احمد به او گفت در تمام کارها ناتمام هستی او با عصبانیّت برخاست. (نیک از جای بشد: معادل از کوره در رفتن امروز است)

 

* امیر از جهان آمده، به خیمه فرود آمد و جامه بگردانید.

معنی) سلطان نجات يافته، وارد خيمه شد و لباس هايش را عوض كرد.

 

 

خودآزمایی درس هفتم

1ـ چرا نویسنده، تاریخ بیهقی را به یک داستان دراز تشبیه کرده است؟

به خاطر شخصّیت پردازی، تنوع وقایع، توصیفات بسیار، کشمکش حوادث و توالی آن ها

2ـ بیهقی در کتاب خود، علاوه بر وصف اخلاق و منش اشخاص، به توصیف چه مسائل دیگری درباره ی آن ها پرداخته است؟

به توصیف وضع ظاهری و رفتار قهرمانان نیز می پردازد.

3ـ از عبارت « مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند» چه پیامی را می توان استنباط کرد؟

محبوب بودن حسنک نزد مردم و تکیه ی حکومت بر افراد بی سر و پا

4ـ هدف بیهقی از آوردن حکایت های مناسب در خلال حوادث چیست؟

اثبات سخنان و پذیرفتنی کردن آن، عبرت گرفتن خواننده و ایجاد رغبت در خواندن کتاب

درس ششم //قاضیِ بُست

تاریخ بیهقی ( تاریخ مسعودی )

   اثر ابوالفضل بیهقی ( 470  385 ه . ق ) موضوع آن بیان تاریخ سلطنت مسعود پسر محمود غزنوی و نیز تاریخ صفاریان ، سامانیان و غزنویان است .

از نمونه های نثر مرسل و بینابین است .

   ازدقت و راستگویی، پختگی نثر و جذابیت در بیان برخوردار است, توصیفات این کتاب گیرا و دقیق است این کتاب به وسیله ي دکتر خلیل خطیب رهبر شرح داده شده است .

 

                 * مضمون درس:  بیان درست کاری و پاکدامنی قاضی بُست *

* و روز دوشنبه، امیر ( مسعود ) شبگیر، بر نشست و به کران رود هیرمند رفت و با بازان و یوزان و حشم و ندیمان و مُطربان ؛ و خوردنی و شراب بردند و صید بسیار بدست آمد که تا چاشتگاه به صید مشغول بودند. پس، به کران آب فرود آمدند و خیمه ها و شراع ها زده بودند. نان بخوردند و دست به شراب کردند و بسیار نشاط رفت .

از قضای آمده، پس از نماز، امیر کشتی ها بخواست و ناوی ده بیاوردند. یکی بزرگتر، از جهت نشست او و جامه ها افگندند و شراعی بر وی کشیدند.

لغات) شبگیر: سحرگاه

 بر نشست: سوار اسب شد

 کران: کنار و ساحل

 بازان: پرنده های شکاری

یوزان: یوزپلنگ شکاری

 حَشَم: چاکران

 ندیم: خدمتکار

 مُطرب: نوازنده

 چاشتگاه: بین صبح و ظهر که آفتاب کاملا تابیده باشد

 شراع: خیمه و سایبان

 ناو: قایق

دستور) از قضای آمده: قید است

 ناوی ده: ده ناو صفت شمارشی بعد از موصوف آمده

 از جهت نشست: نشست: مصدر مرخم است

معنی): و روز دوشنبه هفت صفر امیر مسعود سحرگاه سوار اسب شد و به کنار رود هیرمند رفت و به همراه پرنده های شکاری و یوز پلنگ شکاری و چاکران و ندیمان و نوازندگان؛ غذا و نوشیدنی بردند و شکار زیادی به دست آمد و تا بالا آمدن آفتاب مشغول شکار بودند . سپس در ساحل رود نشستند و خیمه و سایبان برپا کردند. غذا خوردند و شراب نوشیدند و بسیار خوش گذراندند.

از آنجا که سرنوشت چنين بود، بعد از نماز امیر کشتی ها را خواست و ده تا کشتی آوردند. یکی بزرگ تر بود،  براي نشستن سلطان و گستردنی ها و بسترها افکندند و سایبانی بر آن کشیدند.

 

* و وی آن جا رفت و از هر دستی مردم در کشتی های دیگر بودند و کس را خبر نه. ناگاه، آن دیدند که چون آب نیرو کرده بود و کشتی پُر شده، نشستن و دریدن گرفت. آنگاه آگاه شدند که غرقه خواست شد. بانگ و هزاهز و غریو خاست. امیر برخاست. و هنر آن بود که کشتی های دیگر به او نزدیک بودند. ایشان در جستند و هفت و هشت تن و امیر را بگرفتند و بر ربودند و به کشتی دیگر رسانیدند و نیک کوفته شد و پای راست افگار شد؛ چنان که یک دوال پوست و گوشت بگسست و هیچ نمانده بود از غرقه شدن.

لغات) از هر دستی: از هر گروهی

 نیرو کرد: فشار آورد

 هزاهز: آشوب

 نیک کوفته شد: بسیار مجروح گردید

 افگار: زخمی

 دوال: پوست و چرم

دستور) نیک کوفته شد: نیک قید است

معنی) و امیر به آنجا رفت و هرگروهي از مردم سوار قايقهاي ديگر شدند و هيچ کس از عاقبت کار خبر نداشت. ناگهان متوجه شدند که آب فشار آورده و کشتی پر شده شروع به فرو رفتن و در هم شکستن کرد. و هنگامی متوجه شدند که می خواست غرق شود. بانگ و آشوب و فریاد برخاست. امیر بلند شد و  بخت يار بود که قايقهاي ديگر به او نزديک بودند. هفت و هشت تن پریدند و امیر را گرفتند و بردند و به کشتی دیگری رساندند و بسیار مجروح شد و پای راستش زخمی شد طوری که به اندازه یک کمربند، پوست و گوشت جدا شد و چیزی نمانده بود تا غرق شود.

* اما ایزد رحمت کرد پس از نمودن قدرت و سوری و شادی ای به آن بسیاری، تیره شد و چون امیر به کشتی رسید، کشتی ها براندند و کرانه رود رسانیدند.

و امیر از آن جهان آمده، به خیمه فرود آمد و جامه بگردانید و تر و تباه شده بود و بر نشست و  به زودی به کوشک آمد که خبری سخت ناخوش در لشگرگاه افتاده بود و اضطرابی و تشویشی بزرگ به پای شده و اعیان و وزیر به خدمت استقبال رفتند. چون پادشاه را سلامت یافتند، خروش و دعا بود از لشکری و رعیّت و چندان صدقه دادند که آن را اندازه نبود .

لغات) سور: شادی

 کوشک: قصر

 تشویش: نگرانی

 اعیان: بزرگان

 لشکری: آنکه عضو لشکر باشد

معنی) امّا خداوند بعد از نشان دادن قدرت خود رحمت و عطوفت خود را نشان داد و جشن شادی بر او سياه شد. و هنگامی که امیر به کشتی رسید، کشتی ها را راندند و به کناره رود رساندند.

و امیر که از مرگ نجات یافته بود به خیمه آمد، لباس عوض کرد، خیس و ناخوشايند شده بود، سوار اسب شد و سریع به قصر آمد زیرا که خبری ناراحت کننده در لشکرگاه افتاده بود و اضطراب و نگرانی زیادی بر پا شده و بزرگان و وزیر برای استقبال آمدند. وقتی پادشاه را سالم یافتند، فریاد و دعا از لشکری و رعیّت برخاست و آنقدر صدقه دادند که اندازه ي آن معلوم نبود.

* و دیگر روز، امیر نامه ها فرمود به غزنین و جمله ی مملکت بر این حادثه بزرگ و صعب که افتاد و سلامت که به آن مقرون شد و مثال داد تا هزار هزار دِرَم به غزنین و دو هزار هزار درم به دیگر ممالک، به مستحقان و درویشان دهند، شُکرِ این را و نبشته آمد و به توقیع موکّد و مبشران برفتند!

لغات) غزنین: شهری در افغانستان امروز

 جمله: همه

 صعب: دشوار

 مقرون شد: پیوسته شد

 مثال داد: دستور داد

 دِرَم: سکه ی نقره

 ممالک: سرزمین ها

 مُستَحقّان: نیازمندان

 توقیع: امضا

 مبشران: مژده دهندگان

دستور) دیگر روز: روز دیگر(دیگر ضمیر مبهم)

 شکر این را: را به معنی به

 نبشته: شکل قدیمی نوشته است

معنی) و روز دیگر امیر دستور داد نامه ها بنویسند به غزنین و به تمام مملکت به خاطر این حادثه بزرگ و دشوار که پیش آمد و سلامتی که به آن پیوسته شد. و دستور داد تا یک میلیون سکّه ی نقره به غزنین و دو میلیون به سرزمین های دیگر به نیازمندان و درویشان بدهند به شکرانه ی این سلامتي بازيافته، نامه ها نوشته شد و با امضاء قطعی شد و مژده دهندگان ( برای مژده دادن ) رفتند !

* و روز پنجشنبه، یازدهم صفر، امیر را تب گرفت، تب سوزان و سرسامي افتاد، چنانکه بار نتوانست داد و محجوب گشت از مردمان، مگر از اطباء و تنی چند از خدمتکاران مرد و زن و دل ها سخت متحیّر و مشغول شد تا حال چون شود.

تا این عارضه افتاد، بو نصر نامه های رسیده را، به خطّ خویش نُکَت بیرون می آورد و از بسیاری نُکَت، چیزی که در او کراهیّتی نبود می فرستاد فرودِ سرایِ، به دست من و من به آغاجی خادم می دادم و خیر خیر جواب می آوردم و امیر را هیچ ندیمی تا آن گاه که نامه ها آمد از پسران علی تکین و من نکت آن نامه ها پیش بردم و بشارتی بود. آغاجی بستد و پیش برد. پس از یک ساعت، برآمد و گفت «ای ابوالفضل، تو را امیر می بخواند.»

لغات) سرسام: حالتی که فرد دچار هذیان گویی می شود

 بار: اجازه ی دیدار

 محجوب: پنهان از دیده ها

 عارضه: بیماری

 نُکت: خلاصه

 کراهیت: بدی و نا پسندی

 آغاجی: پرده دار

 خیر خیر: تند تند

 علی تکین: برادر طغان خان ، سلطان مسعود از او طلب کمک کرده بود

 بستد: گرفت

دستور) تنی چند: چند تن بارها در این کتاب صفت پیشین بعد از موصوف آمده

 خیر خیر: قید است

می بخواند: کاربرد قدیم به معنی می خواند.

معنی) و روز پنج شنبه یازده صفر امیر دچار تب شد تبی سوزان و سردرد (سرسام: نوعي بيماري كه به معناي ورم سر(مغز) مي باشد).طوری که اجازه دیدار و ملاقات نمی توانست بدهد، به جز طبیبان و چند تن از خدمتکاران مرد و زن، از بقيه ي مردم دوري جست. و دلها بسیار نگران و حیران شد نمي دانستند چه پيش مي آيد.

از هنگامی که بیماری حاصل شد ابونصر نامه ها را به خط خود خلاصه می کرد و به خاطر زیادی مطالب، آنچه را که ناپسند و ناراحت کننده نبود می فرستاد پایین خانه و من آن را به پرده دار می دادم و تند تند جواب می گرفتم و اصلا امیر را نمی دیدم تا هنگامی که نامه هایی از پسران علی تکین آمد و من خلاصه نامه ها را پیش امیر بردم و امید بهبودی بود. پرده دار گرفت و پیش امیر برد. پس از مدتی بیرون آمد و گفت: ای ابوالفضل امیر تو را به حضور مي طلبد.

* پیش رفتم. یافتم خانه تاریک کرده و پرده های کتّان آویخته و تر کرده بسیار شاخه ها نهاده و تاس های بزرگ پُر یَخ بر زبَرِ آن و امیر را یافتم آنجا بر زَبَر تخت نشسته، پیراهن توزی، مخنقه در گردن، عقدی همه کافور و بوالعلایِ طبیب آنجا زیر تخت نشسته دیدم!

گفت: « بونصر را بگوی که امروز درستم و در این دو سه روز، بار داده و آید که علّت و تب تمامی زایل شد.»

من بازگشتم و این چه رفت، با بونصر بگفتم، سخت شاد شد و سجده شکر کرد خدای را عزّ و جلّ بر سلامتِ امیر، و نامه نبشته آمد . نزدیک آغاجی بردم و راه یافتم، تا سعادت دیدار همایون خداوند دیگر باره یافتم و آن نامه را بخواند و دوات خواست و توقیع کرد و گفت: «چون نامه ها گُسیل کرده شود، تو باز آی که پیغامی است و سوی بونصر در بابی، تا داده آید.» 

لغات) کتّان: گیاهی که الیاف آن در نسّاجی به کار می رود

 تاس: لگن

 زَبَر: بالا

 پیراهن توزی: پیراهنی از پارچه بافته شده در شهر توز

 مِخنقه: گردن بند

 عقد: گردن بند

 علّت: بیماری

معنی) نزدیک رفتم دیدم خانه را تاریک کرده و پرده هایی از جنس کتّان آویزان کرده و خیس نموده و شاخه هایی آنجا قرار داده و لگن های پر از یخ بر بالای آن قرار داده و دیدم امیر آنجا بالای تخت نشسته، پیراهن توزی بر تن و گردن بند در گردن کرده، که آغشته به کافور بود و بوالعلاء طبیب کنار تخت امیر نشسته بود.

گفت: به ابو نصر بگو که امروز حالم خوب است و در این دو سه روز اجازه ی ملاقات داده می شود زیرا که این بیماری و تب تماماً از بین رفته است. من برگشتم و آنچه پیش آمد به ابونصر گفتم . خیلی شاد شد و سجده ی شکر کرد خدای بزرگ و متعال را به خاطر سلامتی امیر، و نامه ها نوشته شد. نزد پرده دار بردم و راه یافتم، تا سعادت دیدن جمال مبارک امیر دوباره نصیبم شد و آن نامه را خواند و مرکب خواست . امضاء کرد و گفت: « وقتی نامه ها فرستاده شد تو برگرد زیرا پیامی در خصوص موضوعی به بونصر خواهم داد»

* گفتم «چنین کنم.» و بازگشتم، با نامه ای توقیعی و این حال ها را با بونصر بگفتم. و این مرد بزرگ و دبیر کافی، به نشاط، قلم در نهاد. تا نزدیک نماز پیشین،از این مهمّات فارغ شده بود و خیلتاشان و سوار را گسیل کرده. پس، رقعتی نبشت به امیر و هر چه کرده بود باز نمود و مرا داد.

و ببردم و راه یافتم و برسانیدم و امیر بخواند و گفت« نیک آمد » و  آغاجی خادم را گفت «کیسه ها بیاور!» و مرا گفت « بستان » در هر کیسه هزار مثقال زَرِ پاره است. بونصر را بگوی که زرهاست که پدر ما از غزو هندوستان آورده است و بتان زَرّین شکسته

لغات) نامه ی توقیعی: نامه امضاء شده

 دبير كافي : نويسنده ي با كفايت  

نماز پيشين : نماز ظهر

مهمّات : كارهاي مهم  

خيلتاشان : گروه چاكران  

رُقعت : نامه  

غزوه : جنگ  

بتّان زرين : بت هاي ساخته شده از طلا

معني ) گفتم همين كار را خواهم كرد و برگشتم، با نامه اي امضا شده و اين احوال را به بونصر گفتم. و اين مرد بزرگ و نويسنده اي با كفايت از سر شادي شروع به نوشتن كرد. تا نزديك ظهر از اين كارهاي مهم فارغ شده بود و گروه چاكران و سواران را گسيل داد. پس نامه اي نوشت به امير و هر چه كرده بود شرح داد و به من داد تا ببرم .

بردم، راه يافتم و رساندم. و امير خواند و گفت خوب است. به پرده دار خادم گفت كيسه ها را بياور و به من گفت بگير در هركيسه هزار مثقال طلاي قطعه قطعه است ( تكه هاي طلا ). به بونصر بگو كه طلاهايي است كه پدر ما از جنگ هند آورده است و بت هاي ساخته شده از طلا را شكسته .

* و بگداخته و پاره كرده و حلال ترِ مال هاست . و در هر سفري ما را از اين بيارند تا صَدَقه اي كه خواهيم كرد حلال بي شُبهَت باشد از اين فرماييم ؛ و مي شنويم كه قاضي بُست بوالحسنِ بولاني و پسرش بوبكر سخت تنگ دست اند و از كسي چيزي نستانند و اندك مايه ضعيتي دارند. يك كيسه به پدر بايد داد و يك كيسه به پسر،تا خويشتن را ضَيعَتكي حلال خرند و فَراخ تر بتوانند زيست و ما حَقِّ اين نعمت تندرستي كه باز يافتيم، لختي گزارده باشيم.»                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               

لغات) پاره كرده: تكه تكه شده

 بي شُبهت: بي شك و ترديد

 ضَيعَتي: آب و زمين زراعتي

معني) و ذوب شده و تكه تكه شده و حلال ترين مال ها است و در هر سفر براي ما از اين طلا مي آورند تا صدقه اي كه مي خواهيم بدهيم زيرا حلال بي شك و ترديد است، و مي شنويم كه قاضي بُست بوالحسن بولاني و پسرش بوبكر خيلي تهي دست هستند و از كسي چيزي نمي گيرند و آب و زمين زراعتي كمي دارند. يك كيسه بايد به پدر بدهيد و يك كيسه به پسر، تا براي خود مقداري آب و زمين زراعتي حلال بخرند و بهتر و راحت تر زندگي كنند و ما حق اين نعمت سلامت را كه بازيافتيم مقداري ادا كرده باشيم.

 

* من كيسه ها بستدم و به نزديك بونصر آوردم و حال باز گفتم. دعا كرد و گفت: «خداوند اين سخت نيكو كرد و شنوده ام كه بوالحسن و پسرش وقت باشد كه به ده دِرَم در مانده اند» و به خانه بازگشت و كيسه ها با وي بردند و پس از نماز، كس فرستاد و قاضي بوالحسن و پسرش را بخواند و بيامدند. بو نصر پيغام امير به قاضي رسانيد. بسيار دعا كرد و گفت:« اين صِلَت فخر است. پذيرفتم باز دادم كه مرا به كار نيست و قيامت سخت نزديك است، حساب اين نتوانم داد و نگويم كه مرا سخت دربايست نيست اما چون به آن چه دارم و اندك است قانعم، وزِر و  وبِالِ اين چه به كار آيد؟»

لغات) بستدم: گرفتم

صِلَت: هديه و بخشش

 وِزر: گناه و سنگيني

 وَبال: عذاب و سختي

معني) من كيسه ها را گرفتم و به نزد بونصر آوردم . حال را شرح دادم. دعا كرد و گفت امير كار بسيار خوبي كرد و شنيده ام كه ابوالحسن و پسرش گاهي به خاطر ده سكه نقره در مي مانند. و به خانه برگشت و كيسه ها را با وي بردند و پس از نماز كسي را درپي قاضي بوالحسن و پسرش فرستاد و ايشان آمدند. بونصر پيام امير را به بوالحسن ابلاغ كرد، او بسيار دعا كرد و گفت اين هديه مايه ي افتخار من است. پذيرفتم و برگرداندم زيرا به درد من نمي خورد و قيامت بسيار نزديك است و من نمي توانم حساب آن را پس بدهم ( جريمه ي آن را بپردازم) و نمي گويم كه به آن نياز ندارم امّا چون به آنچه دارم و كم است قانع هستم، گناه و عذاب اين مال به چه درد من مي خورد؟

 

* بونصر گفت: « اي سبحان الله، زري كه سلطان محمود به غزو از بتخانه ها به شمشير بياورده باشد و بتان شكسته و پاره كرده و آن را اميرالمومنين مي روا دارد ستدن، آن، قاضي همي نستاند؟»

گفت:« زندگاني خداوند دراز باد؛ حال خليفه ديگر است كه خداوند ولايت است و خواجه با امير محمود به غزوها بوده است و من نبوده ام و بر من پوشيده است كه آن غزوها از طريق سنّت مصطفي هست يا نه. من اين نپذيرم و عهده ي اين نشوم.»

گفت: « اگر تو نپذيري، به شاگردان خويش و مستحقّان و درويشان ده.»

گفت:« من هيچ مستحق نشناسم در بست كه زر به ايشان توان داد و مرا چه افتاده است كه زر كسي ديگر برد و شمارآن به قيامت مرا بايد داد؟ به هيچ حال. اين عهده قبول نكنم.»

لغات) اي سبحان الله: پك و منزّه است خدا

 مستحقان: نيازمندان

معني) بونصر گفت پاك و منزّه است خدا، طلايي كه سلطان محمود در جنگ از بتخانه ها به زور شمشير و نبرد آورده و بت ها را شكسته و تكه تكه كرده و گرفتن آن را خليفه جايز مي داند آن قاضي نمي گيرد؟

گفت عمر سرور ما دراز باشد وضعيت خليفه فرق مي كند زيرا او صاحب سرزمين ها است و خواجه با امير محمود در جنگ ها بوده و من نبوده ام و بر من پوشيده است كه آن جنگ ها بر راه و ورش حضرت رسول است يا نه. من اين را نمي پذيرم و مسئوليت آن را قبول نمي كنم. گفت اگر تو قبول نمي كني به شاگردان خود و نيازمندان و درويشان بده گفت من در شهر بست هيچ نيازمند نمي شناسم كه بتوان طلا را به آن ها داد. و اين چه كاري است كه طلا را كسي ديگر ببرد و من جواب گوي آن باشم به هيچ شكل آن را بر عهده نمي گيرم.

* بونصر پسرش را گفت: « تو از آنِ خويش بستان.» گفت:« زندگاني خواجه عميد دراز باد. علي اَيِّ حال، من نيز فرزند اين پدرم كه اين سخن گفت و علم از وي آموخته ام و اگر وي را يك روز ديده بودمي و احوال و عادات وي بدانسته، واجب كردي كه در مدّت عمر پيروي او كردمي. پس، چه جايِ آن سال ها ديده ام.

لغات) خواجه ي عميد: سرور مورد اطمينان

 علي ايّ حال: به هر حال

معني) بو نصر به پسرش گفت تو سهم خود را بردار.

گفت زندگي سرور مورد اطمينان دراز باشد. به هر حال من نيز فرزند اين پدرم كه اين حرف را زد، و دانش از او آموخته ام و اگر وي را يك روز ديد بودم و حال عادات او را دانسته بودم واجب مي شد كه در طول عمر از او پيروي كنم در حالي كه سالها در خدمت او بوده ام.

 

* و من هم از آن حساب و توقّف و پرسش قيامت بترسم كه وي مي ترسد و آنچه دارم از اندك مايه حطام دنيا حلال است و كفايت است و به هيچ زيادت حاجتمند نيستم. »

بو نصر گفت: « لِلّهِ دَرُّكُما؛ بزرگا كه شما دو تنيد » و بگريست و ايشان را باز گردانيد و باقي روز انديشه مند بود و از اين ياد مي كرد.

و ديگر روز، رَقعتي نبشت به امير و حال باز نمود و زَر باز فرستاد.

لغات) حُطام دنيا: مال هاي ناچيز دنيا

 لِلّهِ دَرُّكما: خدا خيرتان دهاد

معني) و من هم از حساب رسي و پرس و جوي قيامت مي ترسم و آنچه دارم از مال كم دنيا، حلال و كافي است و به چيز بيشتري نياز نيست.

بونصر گفت خدا خيرتان بدهد چه بزرگ مرد هستيد و گريست و آنها را برگرداند و بقيه ي روز در فكر بود و از اين موضوع حرف مي زد.

و روز ديگر نامه اي نوشت به امير و احوال را شرح داد و طلا را بازگردانيد.



خودآزمايي درس ششم

 

 1- استدلال پسر قاضي بست براي نپذيرفتن هدايا چه بود

من نيز فرزند همين پدرم و از او آموخته ام و از قيامت مي ترسم.

2- به نظر شما دليل اصلي خودداري قاضي بست از پذيرش هدايا چه بود؟

شك داشت كه طلاها حلال باشند زيرا يقين نداشت كه جنگ هاي سلطان محمود بر سنت پيامبر انجام گرفته باشد .

 

3- منظور از عبارت « شمار آن به قيامت مرا بايد داد » چيست؟

من بايد در قيامت پاسخگوي آن باشم

4- پيام اصلي اين درس چيست؟

پاك زندگي كردن، دوري از اموال مشكوك و بلند همتّي

5- دو نمونه از ويژگي هاي نثر بيهقي را در اين درس بيابيد.

كوتاهي جملات، افعال متنوّع و جابجايي موصوف و صفت